فوئنتس

خالقِ آئورا مرد. خبر را که خواندم اولین تصویری که جلوی چشم‌ام آمد، اتاق ۲۰۸ خوابگاه کوی، ساختمان فاطمیه چهار، آن قفسه فکسنی کتاب‌ها بود. «آئورا» را یکی از همان روزهای بی‌قراری خریده بودم و یک‌نفس خوانده بودم. "در طول این تسلسل کم و بیش آنی، دختری که من چهارده سالگی‌اش را به یاد می‌آوردم و اکنون بیست ساله بود، همانند نوری که از پنجره می‌آمد، دستخوش دگرگونی شد. آن در‌گاهی میان اتاق نشیمن و اتاق خواب مرزی شد میان همه‌ی سنین آن دختر."

یادم نیست چند بار خوانده بودم‌اش. بعضی جمله‌ها را چند بار "تو: واژه‌ای که از آن من است، آنگاه‌ که شبح وار در همه‌ی ابعاد زمان و مکان، حتی فراتر از مرگ، حرکت می‌کند." کتاب را اینجا ندارم. یک تکه‌هاییش را توی یادداشت‌های آن روزها داشتم.

پوست‌انداختن با آن جلد سبز مات را روزهای آخر خوابگاه خریده بودم و هیچ وقت تمام‌اش نکردم. ماند مشهد. توی کتاب‌خانه‌ای که معلوم نیست چقدرش هنوز سرجاش هست.

درباره فوئنتس

| لینک مطلب


خواندنی‌ها

دو کلمه حرف حساب

| لینک مطلب


هدیه

آدم وقتی دور است برای اثبات بودن‌اش در جایی که از آن دور است، سعی می‌کند خودش را با اشیاء کوچک به ساکنان آن‌ سرزمین دوریادآوری کند. گاهی با مجسمه، گاهی با شال یا لباسی که به تن‌شان نزدیک‌تر باشد، گاهی با دست‌بند و گردن‌بند که راست روی مسیر نبض‌شان بیفتد. این یکی آخری را خودم از همه بیشتر دوست دارم.

امروز رفتم برای تولدش یک گردن‌بند دست‌ساز خریدم. بندش بلند بود و فکر کردم تا روی سینه‌هایش می‌آید پایین. نمی‌دانم تا کی می‌شود به این یادآوری بدون لوث شدن ادامه داد. فعلن که از رو نرفته‌ام.

| لینک مطلب


آنچه دیروز رفت

حذف شد.

| لینک مطلب


برای زهرا و عبدالله

باران تویی به خاک من بزن

| لینک مطلب


راست می‌گوید و دروغ از سر و پای حرف‌اش می‌ریزد. نه تضادی در کار است و نه تناقضی. تظاهر به راستی، بزرگ‌ترین دروغی‌ست که می‌شود گفت. تظاهر به فروتنی. تظاهر به گشاده‌دستی. تظاهر به لوتی‌منشی. تظاهر به آدمیت. تا از نزدیک غرور و یک‌دندگی‌ و بخل و خودبینی‌اش را با چشم‌های خودت نبینی، تا یک عمری با گوش سر روایت نزدیکان‌اش را نشنیده باشی، تا نشنوی با تعصب‌های کور انقلابی‌اش یک روزی چی بر سر یکی آورده و حالا با تغییر سبک لباس و مدل مو و ادوکلن و ریش چه‌طور مدعی بشردوستی‌ست و تئوری‌پرداز آزادی و اخلاق است، نمی‌فهمی چه طور دارند با جمله‌های بی‌سر و ته روی سرت دوتا گوش می‌سازند.

حق و انصاف هر دو ایجاب می‌کند که باور کنی. تا از نزدیک ندیده‌ای چه‌طور آدم‌ها برایش با مهره‌‌های چرتکه‌ی دخل بابای خدابیامرزش هیچ فرقی نمی‌کنند و هر جا لازم‌شان نداشته باشد یا به آبرو و حیثیت‌اش لطمه بزند محترمانه پرتشان می‌کند بیرون و ذره‌ای برایش مهم نیست. زیر پوست زندگی‌ طرف که بوده باشی، آن وقت دیگر از این ژست‌ها و تظاهرها حیرت نمی‌کنی. به جاش فقط روز به روز به نفرت‌ات افزوده می‌شود. هی به خودت می‌گویی، خوب است آدم مواظب رشد گوش‌هاش باشد. دلت به حال یک مشت کور و کر پیاده می‌سوزد. از خودت می‌پرسی چه طوری جلوی رشد گوش‌هاش را بگیرد وقتی یکی این‌طوری روی کل عالم را توی دروغ‌گویی سفید کرده است؟ ترسناکی قضیه اینجاست که دروغ‌گویی به طرز خارق‌العاده‌ای رفته توی خون‌ آدم‌ها. یک دروغ‌گو حرف دروغ‌گوی دیگر را با اذعان به اینکه دارد دروغ می‌شنود باور می‌کند و هر دو این‌طور فکر می‌کنند که همه چیز راست است. گاهی فکر می‌کنم بروم در اتاق‌اش را بزنم و بگویم همان جمله‌هایی که نوشتی را یک دور هم توی چشم من بگو. بعد فکر می‌کنم که خیلی راحت می‌گوید. خیلی راحت. با همان وقاحت حیرت‌انگیز همیشگی که روز به روز رو به افزایش است.

| لینک مطلب


زوال

امروز این شعر از علیرضا قزوه را خواندم. دوباره حال‌ام خراب شد. نه اینکه از قزوه انتظار همچین چیزی را نداشته باشم، که قبلن هم از این دست کارها کم نخوانده بودم.

نان به نرخ روزخوری قزوه چیز جدیدی نیست. از قدیم، در مجیزگویی درباری، دخیل بود و سفارشی معمولی و سفارشی خشخاشی هم تا حالا کم نسروده. ولی این یکی دو سال اخیر خودش را تقلیل داده به شاعر رجانیوز. در همان سبک و سیاق می‌نویسد و فکر می‌کند.

خواستم درباره جفایی که این آدم به شعر و ادبیات مملکت می‌کند، بنویسم. یادم افتاد از این تکه از زنده‌یاد حسن حسینی در کتاب «گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس» در نقد غزل «رایحه سیب» که خیلی سال پیش، که این روزها را برای آقای قزوه پیش‌بینی کرده بود»:

"حافظه‌ام می گوید که از شاعر این شعر شنیده‌ام که می‌گفت بعضی از بمب‌های شیمیایی، رایحه میوه دارند، مثل رایحه سیب، زردآلو و نظیر این‌ها. بر این اساس، غزل قزوه را یک غزل شیمیایی می‌دانم. قزوه در ذهن من نماینده‌ی پدیده‌ای به نام «طلبه شاعران»‌ نیز هست. عناصر متعلق به این پدیده در عرصه ادبیات انقلاب و جنگ هم فوایدی‌ داشته‌اند و هم مضراتی. مضراتشان بیشتر به حوزه‌های مدیریتی در مراکز فرهنگی خالص، یا مراکز نظامی- فرهنگی مثل قسمت‌های اداری سپاه، بسیج و نهادهای دیگر برمی‌گردد. گهگاه «تئوریزه کردن تنگ‌نظری» زیر عنوان «مصلحت‌های انقلابی» به برخی از عناصر این پدیده نسبت داده می‌شود. صحت و سقم این «نسبت دادن» را گذر زمان کمی روشن کرده و روشن‌تر نیز خواهد کرد. فوائد اینان جلب اعتماد مدیران کلان برای انجام پروژه‌های فرهنگی بوده است. آخر طلبه بودن، سال‌های سال معادل بوده است با «مورد وثوق و اطمینان بودن». قزوه از این بابت مصدر خدمت‌هایی بوده است. مخصوصا در صفحه «بشنو از نی» در روزنامه اطلاعات او، من شاهد بوده‌ام که گاه از جیب خود و به نام مدیران موسسه اطلاعات حق التالیف‌هایی هم پرداخت کرده است!‌«

«گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس»، انتخاب و توضیح حسن حسینی، انتشارات سوره مهر، صفحه ۵۵-۵۴

| لینک مطلب


کدوم روز، روز تو نیست؟

اون سال‌ها که هنوز بود، فکر می‌کردم حالا حالاها هست. من بزرگ می‌شم، عاشق می‌شم، ازدواج می‌کنم و اون هنوز هست و اسفند دود می‌کنه. بعد از بیماری سختی که گرفت، آخر هفته‌ها می رفتم حیاط رو آب و جارو می‌کردم. چای درست می‌کرد توی همون استکان‌های قدیمی و لب‌پر و می‌آورد می‌نشست کنار پله‌های مرمر حیاط و می‌گفت بیا خسته‌گی در کن. گل صدبرگ می‌چیدم از باغچه و می‌بردم براش. می‌ذاشتم لای موهای زبر خرمایی‌اش. عزیزم بود، مادرم بود، همه چیزم بود. یک روز که دیگه نبود، فکر کردم من کل عمرم همون دو سالی بود که اون بزرگم کرد. بقیه‌ش همه خواب بود. راه رفتن رو هم اون بهم یاد داد. حرف زدن رو هم همین طور. اولین کلمه‌ها رو اون گذاشت توی دهنم. معلوم نیست اول گفتم مامان یا مامانی. ولی بعیده اول گفته باشم مامان. چون مامان نبود. درس می‌خواند و دور بود از من. حالا مامانی نیست. مرده. پنجاه و شش ساله بود که مرد و اون روز تازه فهمیدم یتیم بودن ینی چی. امروز ولی نیست. نه اون، نه مامان. خودم موندم و غیر از اون هیچ. رسمن هیچ. اینوبراش خوندم، بعد هم انتهای مکالمه. از تلفن، از ایمیل، از هر چیز دورم می‌کنه از تو و اون و همه، دارم یکی یکی می‌کنم. دلم جاده می‌خواد و یه کوله‌پشتی و سه تا آدم واقعی.

| لینک مطلب


هوای تازه

همچین روزی، وقتی نوک شانه‌های نم‌دار آدم بخورد به علف‌ها، نور باشد، هوا باشد، سبزه باشد، تو باشی، انگشت‌ات را بکشی روی پوست شانه‌ام و چشم‌هایت، نیم‌خواب، نیم‌بیدار، آرام بخزد زیر پوست‌ام، یعنی هوا هم آفتابی باشد، هم پر از ماه. برای من که دختر ماهِ ماه‌ام، ماه سرطان، دست‌های تو هوای تازه‌اند، مثل وقتی که من خوب نیستم و درازشان می‌کنی و ماه را برایم می‌گیری و می‌آوری پایین، می‌گذاری کنار استکان چای و قند. مثل وقتی از راه می‌رسی و من نه فقط نگاهم، همه وجودم را از عبورت می‌دزدم که همه چیز لو نرود.

می‌توانم طرز راه رفتن‌ات را نقاشی کنم، نقاشی، تو که باشی، می‌شود بازی با رنگ و نور. چه خوب که تو هستی، رنگ هست، نور هست. یک دور باید به زبان خودم بنویسم، یک دور به زبان تو، یک دور به زبان ما که هنوز نمی‌دانم منطق‌اش چیست. هر چی هست مثل همچین روزی‌ست، وقتی نوک شانه‌های نم‌دار آدم بخورد به علف‌ها. نور باشد، هوا باشد، سبزه باشد، تو باشی، انگشت‌ات را بکشی روی پوست شانه‌ام...

| لینک مطلب


همزاد عاشقان جهان- ۲

شاعران دچار یک حیات شدید هستند. دچار شدیدترین شکل حیات. و شاعرانند که دچار شادی شدید می‌شوند. و نیز شاعرانند که می‌توانند کوهستانی از اندوه‌ترین اندوه را بر دوش روح‌شان بکشند و دم در نکشند. آیا شاعران که جاندارترین موجودات زمین‌اند نیز می‌میرند؟

"آیا شاعران نیز می‌میرند؟" قیصر امین‌پور، کتاب «گل چه پایان قشنگی دارد»(یادنامه سلمان هراتی)، به سعی محمدرضا عبدالملکیان، انتشارات« داستان‌سرا، تهران، ۱۳۸۳

| لینک مطلب


مشترک فید نیم‌دایره شوید
rss.gif خوراک نیم‌دایره
فید برنر

خواندنی‌ها در گوگل‌خوان

آخرین گاه‌گفته‌ها

با شاعران دیروز و امروز
نیما یوشیج - فروغ فرخ زاد - احمد شاملو - مهدی اخوان ثالث - حمید مصدق - هوشنگ ابتهاج - شمس لنگرودی - فریدون مشیری - محمدعلی بهمنی - قیصر امین پور - منوچهر آتشی - سیمین بهبهانی - یدالله رویایی - احمدرضا احمدی - ایرج زبردست - حسین منزوی - حسین پناهی - سیاوش کسرایی - شفیعی کدکنی - منصور اوجی - محمدحسین بهرامیان - سعید بیابانکی - علیرضا بدیع - محمدرضا ترکی - هاشم کرونی - حدیث لزر غلامی - شهرام میرزایی - صالح سجادی - علیرضا قزوه - محمد ارثی زاد - نیما فرقه - صدیقه حسینی - زهره جعفرزاده - جواد منفرد - آرش پورعلیزاده - زهرا معتمدی - بهرام کمالی - علی ثابت قدم - علی شهیب‌زادگان - الیاس علوی -

مجلات و سایت‌های ادبی

گردونه

وبلاگ‌ها

سایت‌های خبری

جستجو در پرده ناتمام

عناوین

خانه قبلی
تماس با نویسنده
nimdayereh@gmail.com

بایگانی ماهانه