« چه فرقی می‌کند؟ | صفحه اول| نسخه چاپی | شرح حمله به خانه و بازداشت مجدد محمدرضا »

22 خرداد 89

حکایت آن روز

به ساعت ایران بیست و دوم خرداد هشتاد ونه تحویل شده است. من مثل لحظه های قبل از تحویل سال تمام امشب را دلهره داشتم. سال چرخید و از روی سر ما رد شد. سال سهراب. سال ندا. سال کیانوش. سال تنهایی. سال تشویش. سال تبعید. سال خون. سال بلوا. سال مقاومت. سال پیروزی. سال سبز. مبارک همه باشد این روز. فروغ گفته بود یک روز که گنجشک‌ها در گودی "انگشت‌های جوهری‌مان" تخم خواهند گذاشت. جوهر آن رای سبز هنوز بر انگشت‌های ماست. حالا وقت تولد است. وقت پریدن. بیست و دوم خرداد روز تولد "ما"ست. و این ما هیچ زمان این‌قدر رنگارنگ و متنوع و متکثر نبوده است. این "ما" بزرگ‌ترین دستاورد این یک سال است. حواس‌مان باشد گم‌اش نکنیم. جایی جای‌اش نگذاریم. کوچکش نکنیم. تنگش نکنیم. بگذاریم این رنگین‌کمان خردادی همین‌طور هفت رنگ بماند. نمی‌شود از کنار خاطره آن روز گذشت.

این خاطره من است از بیست و دوم خرداد هشتاد و هشت

آن روز ساعت نه و نیم صبح روانه ستاد قیطریه شدم. به خاطر کم‌خوابی و شب‌بیداری‌های دو سه هفته آخر ضعف شدیدی داشتم. صبح با حال تهوع مانتوی سبز و روسری سفیدم را سر کردم و زدم بیرون. قبل از من خیلی از بچه‌ها رسیده بودند ستاد. یک سری هنوز توی صف رای بودند. یک سری از مرکز رای‌گیری روبروی ستاد برمی‌گشتند. فضا نفس‌گیر بود. خورشید آن روز راست می‌تابید و داغ.

ستاد قیطریه ساختمان نوسازی بود که هنوز کامل نشده بود و همه جا پر از خاک بود. تکان می‌خوردی یک مشت آهک سفید می‌چسبید بهت. قرار بود آن روز هنرمندها بعد از رای دادن آن‌جا جمع شوند و از تجربه رای‌دادن‌شان بگویند. دفتر مرکزی پویش موج‌سوم که طبقه چهارم و پنجم ساختمان قیطریه بود لبریز از آدم بود. هر چه به بعد ازظهر نزدیک‌تر می‌شد هیجان جمعیت هم بیشتر می‌شد. داد و فریاد بود و صدا به صدا نمی‌رسید. بیشتر صورت‌ها می‌خندیدند و انگشت‌های جوهری‌شان را به هم نشان می‌دادند. همه نشان‌های سبزشان را بعد از رای دادن دوباره از نو بسته بودند.

یکی از فعالیت‌های چهل‌گانة پویش موج سوم، تولید برنامه برای تلویزیون اینترنتی موج سوم بودم و من هم مجری آن بودم و بیشتر وقت‌ام در استودیوی موج سوم که واحد روبرویی دفتر پویش موج سوم بود می‌گذشت و به خاطر همین خیلی از لحظه‌های نابی که در حضور هنرمندها در دفتر موج سوم رخ داد را از دست دادم. در روز انتخابات بنا بود پخش اینترنتی مستقیم و غیرتبلیغاتی بیست و چهار ساعته داشته باشیم و اخبار انتخابات و گزارش‌های ارسالی از سراسر کشور را تا پایان اعلام نتایج از طریق تلویزیون اینترنتی‌مان پخش کنیم.

ستاد خبری موج سوم در طبقه پایین مستقر شده‌بود و بیشتر میهمانان همان‌جا پذیرایی می‌شدند و دیگر فعالیت‌های موج سوم هم از همان‌جا مدیریت می‌شد. میهمانان تلویزیون هم یکی یکی طبق برنامه وارد استودیو می‌شدند. یادم هست حمید فرخ‌نژاد با شور و حال زیادی وارد استودیو شد و با لهجه خوزستانی‌اش کلی حرف‌ زد و خندید و خنداند. بعد هم شاعرها آمدند، نقاش‌ها، فعالان سیاسی، استادان دانشگاه. همه بودند. هر کسی می‌آمد و یک جمله می‌گفت و جای‌اش را به نفر بعدی می‌داد. پشت صحنه پر بود از چهره‌های آشنا که همه ته خنده‌شان نگرانی بود و البته یک دنیا هم امید داشتند به نتیجه انتخابات.
بعدازظهر بود.

حدود ساعت چهار. مریلا زارعی و عسل بدیعی قرار بود روبروی دوربین موج سوم از حس و حال آن روز شهر حرف بزنند. کارگردان فرمان شروع را که داد انگار فرمان حمله صادر شده باشد. دوربین رفته بود که در را شکستند و ریختند داخل. سه نفر بودند. با همان تیپ معروف به انصار حزب‌الله. پیراهن‌های گشاد روی شلوار. ریش بلند. موهای آشفته و چهره‌های درهم. یک نفرشان دوربین دستی داشت و از همه با داد و فریاد و ناسزا خواست که روی زمین بنشینند. دوربین‌اش را نزدیک صورت تک‌تک‌مان آورد و از صورت‌ها فیلم گرفت. صدای جیغ از طبقات پایینی ستاد و واحد روبرویی می‌آمد. من توی عمرم تا آن لحظه گاز خردل و فلفل نخورده بودم. اول چند ثانیه‌ای طول کشید تا احساس کنم تنفس‌ام دچار مشکل شده. همین‌طوری‌اش تنگی‌نفس داشتم. گاز را که زدند بعد از یک دقیقه افتادم به سرفه شدید. کف سفید بالا می‌آوردم. حمله‌کنندگان که حکمی هم در دست نداشتند با چند تا از بچه‌های موج سوم و ستاد درگیر شده بودند و کار داشت بالا می‌گرفت. دیگر نتوانستم بنشینم. رسمن نفسم بالا نمی‌آمد. داشتم خودم را کشان کشان به دستشویی می‌رساندم که داد و فریادها بالا گرفت و یک‌هو هر سه‌تای‌شان به سمت در خروجی هجوم بردند. یکی دوتا از بچه‌ها لحظه فرار دم راه‌پله‌ها گیرشان انداختند و کار به درگیری کشید.

کمی آب به سر و صورت‌ام زدم، دوربین هنوز روشن بود و داشت همه چیز را ضبط می‌کرد. بلندگو را یرداشتم و با همان سر و وضع خراب با فیلم‌بردار راه افتادیم دور ستاد. همه چشم‌ها یا خیس بود و یا از بهت و ترس خشک‌شان زده بود. در دفتر مرکزی همچنان درگیری بود و صدای فریاد می‌آمد. ظاهرا در نهایت بچه‌های ستاد چند نفر از حمله‌کنندگان را گرفته بودند تا پلیس از راه برسد و تکلیف این حمله را روشن کند. دو نفر دیگر با موتور و با شلیک تیر هوایی از صحنه فرار کردند. در ستاد قفل شده بود و امکان بیرون رفتن یا داخل شدن برای کسی وجود نداشت. کل قیطریه پر از جمعیت شده بود. امین‌زاده مضروب و رمضان‌زاده با حمله‌کنندگان درگیر شده بود. سر یکی از بچه‌ها هم پر از خون بود. حدود دو هزار نفر از مردم به طور خودجوش در اعتراض به این حمله در مقابل ساختمان تجمع کرده بودند.

محمدرضا آمد طبقه پنجم. صورت‌ و چشم‌هایش به شدت متورم و سرخ بود. اول‌اش خیلی ترسیدم و نشناختم‌اش. چشم‌هایش را نمی‌توانست باز کند. گفت وقتی تلاش کرده به عنوان مدیر موج سوم با حمله‌کنندگان گفتگو و اوضاع را آرام کند در فاصله چند سانتی‌متری مستقیم توی چشم‌هایم گاز فلفل زدند. اگر یکی از بچه‌ها چشم‌پزشک نبود و زود به دادش نمی‌رسید این حجم گاز فلفل متراکم در چشمش شاید کار دستش می‌داد. همان‌جا دم در بهت‌زده نشسته بودم. اگر چشم‌هایش یک طوری می‌شد چه؟ با همان حال و چشمان بسته باز تلاش می‌کرد همه را آرام کند و تاکید کند کسی در برابر خشونت حمله‌کنندگان خشونت نورزد و شرایط عادی و آرام شود.

دو سه ساعت همان‌جا گیر بودیم. بعد از دو سه ساعت اوضاع عادی‌تر شده بود و عبور و مرور آزاد شد. ساعت حول و حوش نه شب بود که خبر رسید ماموران با حکم مرتضوی برای پلمپ کردن دفتر موج سوم (طبقه چهارم و پنجم) دارند می‌آیند. هنوز رای‌گیری تمام نشده بود که دفتر مرکزی موج سوم بعد از حدود یک سال فعالیت‌ قانونی انتخاباتی پلمپ شد. جالب این‌ بود که حمله‌کنندگان به ستاد نه تنها دستگیر نشدند بلکه رفتند و شاکی با پلیس برگشتند که ما کتک هم خورده‌ایم و این آقایان باید خسارت بدهند!

ساعت ده شب هر کسی که فکرش را بکنید در طبقه سوم ستاد حضور داشت. چهره‌های کلیدی اصلاح‌طلبان و ستاد اصلاح‌طلبان حامی موسوی و بچه‌های موج سوم و ستاد 88 جمع بودند. تلویزیون روی آخرین ولوم بود. اخبار ساعت ده و نیم...یک عده که مثل من گاز خورده بودند کف زمین ولو بودند و سردرد یا تهوع داشتند. یک عده دیگر که تازه از راه می‌رسیدند قیافه‌های‌شان به شدت نگران بود. قبل از دوازده شب بود که حدود پانزده میلیون رای را شمرده بودند و دانشجو داشت آراء را تند و تند پشت هم در تلویزیون ردیف می‌کرد. حدود دوازده‌و نیم بود که از ستاد مرکزی موسوی در خیابان ولی‌عصر زنگ زدند و گفتند دارند عین بولدوزر بچه‌ها را صاف می‌کنند و ضرب و شتم حوالی ستاد را شروع کرده‌اند.

ساعت یک محمدرضا از من خواست که دیگر ستاد نمانم و بروم. اول گفتم نمی‌روم و می‌مانم با هم برویم. همه آن روزهای قبل از انتخابات با هم رفته بودیم ستاد و با هم برگشته بودیم. گفت این‌جوری که پیش می‌رود اینجا هم می‌آیند و معلوم نیست چه اتفاقی بیفتد. قول داد مواظب باشد و بعد از بیرون کردن همه و تخلیه ستاد خودش هم برود. با ماشین دوست یکی از دوستان مشترک رفتیم خانه همان دوست. سر راه از تجریش رد شدیم.

پلاکاردهای «رای بیست و چهار میلیونی احمدی‌نژاد رکورد دوم خرداد را شکست» روی دست‌های طرف‌داران احمدی‌نژاد بالا بود و داشتند شیرینی پخش می‌کردند. گشت‌های موتوری با باتوم دور میدان ویراژ می‌دادند. دلم تند می‌طپید و خستگی امان خشم را بریده بود. رسیدیم به خانه آن دوست. همه پخش و پلا بودند و خسته و تشنه و گرسنه. هر کس گوشه‌ای پهن بود و من هر پنج دقیقه یک بار شماره محمدرضا را می‌گرفتم که مطمئن شوم همه چیز امن و امان است. ساعت چهار صبح بود که رسیدم خانه خودمان. محمدرضا هم بعد از اذان صبح بعد از شبی پرماجرا و رفت‌و‌آمد رسید. بی‌هوش شدیم. صبح ساعت نه بیدار شدم. کشان کشان خودم را رساندم به تلویزیون. از میزان آویزانی صورت‌های اهالی خانه می‌شد حدس زد چه خبر است.... از شدت ضعف و سردرد آن روز تا بعد از ظهر هیچ جا نتوانستم بروم... افسرده کانال‌ها را عوض می‌کردم. بعد از ظهر بود که در خانه باز شد و دکتر پدر محمدرضا سراسیمه وارد شد. از رنگ چهره اش می شد فهمید بیرون چه خبر است. بلند داد زد هیچ کس از خونه بیرون نره. جرات نکردم بهش بگویم محمدرضا نیست...

تلفن ها قطع بود. هر چه تلاش می کردم محمدرضا را بگیرم فایده نداشت. دکتر عصبی بود. راه می رفت. نگران محمدرضا که کجاست... نیم ساعت بعد از خروج دکتر از دفتر جبهه مشرکت ریخته بوددند و همه را برده بودند. دفتر هم پلمپ شده بود. مطمئن بودم که رضا آنجا نبوده. قرار بود برود کارهای سفر را جفت و جور کند. از یک ماه قبلش بلیط داشتیم و بیست و هفت خرداد مسافر لندن بودیم. باید برمی‌گشتیم سر درس.

دستگیری‌های خانه به خانه شروع شده بود. بچه‌ها پشت هم تلفن می‌زدند که شب خانه نمانید. نماندیم. پدر محمدرضا می‌خواست مرا هم به خودشان راهی کند. گفتم می‌مانم خانه محمدرضا بیاید. گفت شاید نیاید. خطرناک است الان وقت این حرف‌ها نیست. از او اصرار بود از من انکار. بالاخره محمدرضا رسید. آن شب آخرین باری بود که قبل از سفر توانستم اعضای خانواده را ببینم. بعد از آن دیگر نشد. بی خداحاخظی و دوان دوان.هر کس به سویی می‌دوید. چند تکه لباس چپاندم توی کیسه و راهی شدیم خانه یکی از دوستان. همه راه‌های ارتباطی قطع بود. تلفن. اینترنت و ماهواره همه قطع بودند. بوی لاستیک سوخته از چندصدمتری به مشام می‌رسید. صدای شعار الله اکبر از کوچه‌های فرعی بلند بود. مردم دسته دسته توی کوچه‌ها راه افتاده بودند و شعار می‌دادند. تا پنج صبح صدای فریادها بلند بود.

هنوز به خاطر مسمومیت ناشی از گاز گیج بودم. تا صبح از تب خوابم نبرد.

نظرات

اسما :

نمیدونم چی بگم....اون حالت له شدن بعد انتخابات دوباره اومد سراغم.خدا ازشون نگذره

 

جلال مظهری :

سلام به شما:

امروز یعنی 12 ژوئن در برلین مراسمی بمناسبت سالگرد انتخابات تقلّبی و در آمدن احمدی نژاد از کیسه مارگیری!! معرکه گیران حاکم, مراسمی در کلیسای یادبود جنگ(Gedechtnis Kirche) در برلین با شرکت همه فعالان و کنشگران سیاسی از هر طیف و دسته ای برگذار میشود. حتماً جای شما و محمد رضا و زهرا را در این مراسم خالی میکنم.!شاد باشین

جلال

 

لقمان :

سالگرد تولد جنبش سبز مبارک

در سال گذشته بسیاری از سبز ها کمابیش چماق های انصار حزب الله را خورده اند

حیف عنوان حزب الله که اینان بر خود گذاشته اند

 

ویرگول :

همین که می توانید چنین صحنه های وحشتناکی را توصیف کنید نشان از ایستادگی شما دارد. درود بر شما و خانواده جلای پور

 

غزل ارغوان :

وای فاطمه...وای....سه بار خواندمش....

 

لقمان :

در کوچه پس کوچه های شهر قم که می گردی می توانی در بن بست یک کوچه تنگ یک کتابفروشی پیدا کنی که رساله های آیات منتظری صانعی و شریعتمداری را می فروشد .کتاب هایی از دکتر سروش و البته اکبر گنجی کتاب مردمسالاری محمد خاتمی هم آن گوشه در طبقه بالاست وکتاب اصلاحات در برابر اصلاحات که میز گردی با حضور عباس عبدی حمیدرضا جلایی پور مصطفی تاج زاده وسعید حجاریان است زیر رمان بینوایان.از کتابفروشی بیرون می آیی و می فهمی که چرا ...!

 

امیر :

واقعا که نمیدونم تسلیت داره یا تبریک

 

سهراب :

خانم عزیز، به خوبی لحظه شروع کودتای ننگین را توصیف کرده‌اید. دور نخواهد بود روزی که شاهد محاکمه سران کودتا در دادگاه باشیم. تا رسیدن به آن روز، صبوری، خرد و دلاوری لازم است که همسر دلیر شما و اکثریت ملت ایران نشان داده‌اند پایِ کار هستند.

 

مانیا :

خدا می دونه این پست چی کار کرد امشب با من و با شب من!
ممنون بابت سهیم کردن ما دراین تجربه . هر چند بسیار تلخ!
ممنونم این بار از یک شاهد به شدت عینی!

 

هموطن :

خیلی تلخ بود.
اندکی صبر، سحر نزدیک است.

 

mohammad :

salam
hamon mohamad hastam ke arezoie azadie khahareton ro miakrdam va negarane ye dokhtare masoom...
khanome shams, midonam bad didim hame bad shod ama alan vaze iran kharabe :(
kheili negaranam sohabtaie professor edalat ro tuie kanon baratun mizaram

http://nastooh.net/clips/12-06-10_Edalat.mp3

man bahash tuie ye sohabtaei mokhalefam ama dar majmu natijash yeki shodane omdivaram hame gush konim :( ham tuie iran hakemiat ham maha :(

dar panahe hagh

 

س.ص :

تا بوده و هست
مجرمان مست
ظالمان پست
نخبگان بی پناه و بی گناه
در پی پاسخ این پرسش بست:
آیا هیچ راهی سوی آزادی و امید و رهایی
بوده یا هست؟

 

بازیچه سرنوشت :

چه باید کرد و چه گفت به این نامردان به ظاهر انسان

 

آوا :

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد

 

نگار :

فاطمه جان لحظات را چقدر دقیق به تصویر کشیدی ... همه ی اون روز جلوی چشمم اومد ... اون روز وحشتناک ... خیلی بده که اینجا بخواد آدم این خبر نکبتی رو بده که محمدرضا جلایی پور برای بار سوم بازداشت شد :(:( ... خدا ازشون نگذره :(:( !

 

دورود :

سلام آیا خبر دستگیری آقای جلایی پور رو تایید می کنید؟

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)