« شرح حمله به خانه و بازداشت مجدد محمدرضا | صفحه اول| نسخه چاپی | برای تولد زهرا »

25 خرداد 89

هنوز خبری نیست

ساعت ۲:۴۶ دقیقه صبح سه شنبه بیست و پنجم خرداد: خبری تا این لحظه از محمدرضا نرسیده. خواب‌ام نمی‌برد. نشسته‌ام این‌جا تا ایران صبح شود و زنگ بزنم ببینم خبری شده یا نه. هنوز معلوم نیست کجا بردندش. پدرش می‌گفت دم رفتن بین همه چیزهایی که برده‌اند، دست‌خطی که آقای خاتمی همین یک ماه و اندی پیش برای تولدش نوشته بود و محمدرضا قاب کرده بود را هم برده‌اند. پدرش گفته به این دیگر چه کار دارید؟ گفته‌اند: اختیار دارید! مدرک جرم از این بهتر؟ دست‌خط سران فتنه به مناسبت تولد ایشان. واقعن این میزان عقده و کینه و حقارت را یک نفر چه طور می‌تواند یک‌جا در خودش جمع کند؟

خواب‌ام نمی‌برد و نشستم گشتم بین خاطراتم ببینم پارسال همچین شبی چه حال و روزی داشتم؟ دیدم حال و روزم خیلی بهتر از این روزها نبود. در به در بودیم به یک معنی. توی دفترچه خاطرات پارسال برای بیست و چهارم شب تا صبح بیست و پنجم چند خطی نوشته بودم. سر و سامان‌اش دادم و بازنویسی‌اش کردم. می‌گذارمش اینجا. امیدوارم صبح که بیدار شدم خبر آزادی‌اش را اینجا بنویسم:


حوادث کودتا یک به یک دارد در سالگرد کودتا تکرار می‌شود. فقط کمی زودتر. پارسال چنین شبی یعنی شب بیست و پنجم خرداد من و محمدرضا دربه‌در بودیم. از همان شنبه شب که از خانه زدیم بیرون دیگر برنگشتیم. دامنه دستگیری‌ها داشت لحظه به لحظه گسترده‌تر می‌شد. خیلی از بچه‌هایی که حتی فکرش را هم نمی کردیم را گرفته‌ بودند و احتمال می‌رفت که سراغ او هم بیایند. من هنوز به خاطر گازی که در ستاد خورده بودم مسموم بودم. شب می‌خواست مرا ببرد دکتر. بهش گفتم نه نمی‌خواهد تو بیایی. امن نیست. با یکی از دوستانم رفتیم مرکز بهداشت چیذر. تمام طول راه ملت شعار می‌دادند و باتوم‌چی‌ها هم می‌زدند. روبروی پارک قیطریه را باتوم‌چی‌ها قرق کرده بودند.

سر اومد زمستون بلند توی ماشین می‌خواند هنوز. یادگاری روزهای پیش و شب‌های تبلیغات. بغض کرده بودم. قفسه سینه‌ام داشت می‌ترکید از درد. رسیدیم به مرکز بهداشت چیذر. دکتر تا چشم‌هایم را دید و سرفه‌هایم را شنید گفت گاز خورده‌ای؟ انگار صد نفر دیگر عین من را همین چند دقیقه پیش دیده باشد. صورتش غمگین بود. برایم نسخه‌ای مشابه پیچید و با رفیقم زدیم بیرون از مرکز.

سرگیجه داشتم. دستم را گرفتم به بدنه ماشین. چپیدم تو. باد کولر ماشین می‌زد توی شقیقه‌های خیس‌ام. حالت تهوع امان نمی‌داد. سی‌دی هنوز داشت می‌چرخید توی ضبط: توی کوهستون دلش بیداره ... بغض. یک‌هو یک جسم سخت خورد روی کاپوت و بعد هم صدای فریاد. گردن چرخاندم دیدم پسری شانزده ساله با فرق شکافته آویزان شده به کاپوت و خون صورت‌اش را پوشانده. دوستم از داروخانه دوید سمت ماشین. گفتم ببرشان مرکز بهداشت...پدرش گفت خودم می‌برم. شما برو دخترم. برو خانه بنشین. بیرون هم نیا که این‌ها مروت ندارند. می‌کشند.

چند دقیقه بعد داشتیم قیطریه را می‌آمدیم پایین. سیل جمعیت می‌آمد پایین و فریاد می‌زدند. یک‌هو جوان هفده هجده ساله‌ای از کنار ماشین خونی و مالی رد شد... پیراهنش سفید بود و سراسر خون. خون از سر و صورتش می‌چکید. دختری پشت سرش می‌دوید و فریاد می‌زد... برادرم را کشتند. بغضم ترکید. پنجره را دادم پایین و تا سینه خم شدم بیرون. تا توانستم داد زدم. اشک‌های رفیق تند و آرام و بی‌صدا می‌دوید روی صورتش. من داد می‌زدم. آن دادها اولین و آخرین دادهایی بود که توانستم در تمام این یک سال از ته وجودم بکشم. بعد از آن هر چه کردم نشد. روی هم انباشته شد. زخم شد. کهنه شد. ماندگار شد.

رسیدیم دم در خانه‌ای که محمدرضا آن جا بود. در زدیم. نیم ساعت در می‌زدیم و کسی در را باز نمی‌کرد. گفتیم حتمن ریخته‌اند توی خانه. زنگ همسایه را زدیم. باز کرد. دویدیم بالا توی راهرو. از شدت کوبیدن به در نزدیک بود در از جا کنده شود که باز کردند. هنوز خانه بود. تا دیدمش پریدم توی آغوشش. به خاطر همه صحنه‌هایی که آن شب از جلوی چشمم رد شده بود توی بغل‌اش بلند بلند گریه کردم. آن دو رفیق هم با ما گریه کردند. چهارتایی گریه کردیم. مردم داشتند الله‌اکبر می‌گفتند هنوز. هیچ‌چی نگفت. آرام با من اشک ریخت فقط. گفتم مردم را دارند می‌کشند محمدرضا... دست‌هایش دور بدنم می‌لرزید. نفس داغ‌اش می‌خورد پس گردن‌ام. بینی‌اش را کشید بالا و چشم‌هایش را پاک کرد با آستین پیراهنش. گفت: تمام می‌شود زود... نشد ولی. هنوز نشده.

آن آخرین گریه‌ من در بازوان او بود. از آن به بعد دیگر نشد بغل‌اش کنم. دیگر نشد توی بغل‌اش گریه کنم. همه‌اش در گریز بودیم و او یک جا و من جای دیگر تا لحظه فرودگاه ... تا بیست و هفتم لعنتی. امسال دو روز زودتر بردندش.

نظرات

hamed :

امیدوارم فردا صبح یا یکی از همین صبح های نزدیک ، خبر آزادیش را همینجا یا هر جای دیگر بخوانیم،باشد که باز بینی دیدار آشنا را

 

leila :

اندکی صبر سحر نزدیک است.......
انشالله بزودی چشمانت به دیدارش روشن گردد

 

mohammad :

ishalla ke be zoodi khabare azadish na tanha shomaro balke man va milyoonha iraniye digaro khoshhal mikone...khosh be hale mohammad rezaha va vay be hale baeso baniye ghamo dardo ranje fateme shams ha....
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ، موجیم که آسودگی ما عدم ماست
In niz bogzarad...motmaenam be zoodi azad mishe
V

 

پیمان :

واقعا متاسفم. امیدتون رو از دست ندید. شاید هم میخوان زهر چشمی بگیرند چون میدونن در نهایت پاسپورت محمد رو باید بدند.

 

مهناز :

به اینجا سر می زنم ّبه این امید که خبر آزادی را بشنوم...

 

سحر :

سلام
خبر رو الان خوندم، بغض و گریه نمی ذاره حرف بزنم حالا چه جوری به تو بگم صبور باش !
22 خرداد هم که آروم گذشت معلوم نیست این کارا برای چیه؟
خدایا کجایی؟ این دو تا رو به هم برسون...

 

شیدا :

سلام فاطمه جان

آشنای نادیده ام,آرام و صبورباش چون همیشه.

در این سال چه دلها که بهم نزدیک شد,

چه آشناییها که پدید آمد,

رشد کردیم,بزرگ شدیم با یکدگر

و چه زیباست این حس مشترک...

 

zahra :

فاطمه عزیزم فاطمه...دیگه روم نمیشه دلداریت بدم...اینا خیلیها رو دارن اذیت میکنن ولی بعضیها مثل تو سهمشون از شرارتهای اینا خیلی بیشتره ...دعا میکنم خواهرم ...دعا ...تنها کاری که این گوشه دنیا از دستم برمیاد ...

 

امیر حسین :

محمد رضایتان راست گفت فاطمه خانم... تمام می‌شود زود... خیلی زود

 

مریم :

چی بگم؟ جز اینکه اشکهام همراه تو سرازیر بشه و بیخ گلوم از تلخی ذق ذق کنه... فقط خدا بهت صبر بده...

 

مسعود :

همین الان دارم ذکری رو که محمد رضا به سعید شریعتی یاد داده زمزمه می کنم و بغضی از همان جنس که گفتی گلویم را میفشرد. خداااااااا.... کجا قایم شدی؟!

 

محمد علی :

پیامبر(ص) فرمودند: الصبر مفتاح الفرج
شکیبا باشید خواهرم، نگران این مرد هم نباشید اصلا.یادتان حتما هست که در اوج انفرادی و فشار و دادگاه چگونه می خندید.حالا که چیزی نشده است. یک بازداشت ساده. این آقا محمد رضا را هنوز نشناخته اید شما انگار که اینگونه پریشان شده اید! این پسر کوه است، کوه که با چند نسیم کم جان بل با هزار طوفان سهمگین، تکان نمی خورد از جایش! اگر از من می پرسید اصلا زنگ هم نزنید، می آید خودش بزودی سر درس و مشقش !

 

شهره :

واقعا دنیا دار مکافاته!
اون زمانی که توی بچگی شبونه اومدن و پدرم را بردن و دیگه هیچ خبری ازش نشدوهیچ وقت ندیدمش وقتی خاله ام را کشتند و پول تیرش را ازمون گرفتن و سالهای سختی که اون زمان ما کشیدیم و تمام توهین ها اهانت ها توی تمام دوران کودکی و نوجوانی ما بود من حتی جرات نداشتم به کسی چیزی بگم و هیچ کس برامون دلسوزی نکرد. در مقابل اون سختیها یی که ما کشیدیم این یکسالی که گذشت اصلا هیچی نیست. شاید بگی تو عروس اون خانواده هستی و ربطی به تو نداره ولی منم بچگیم تو 5 سالگی تموم شد
متاسفم براتون که خودتون دارید خودتون را از بین میبرید.
براتون ناراحت نیستم، ولی خوشحالم نیستم

 

فرن :

بدان نازنین غمگین که خروش خشم تو از چشمان هزاران خواهر نادیده ات هر صبح فوران میکند...باشد تا روزی این فریاد های باریده سیلابی شود...

 

afshin :

dafeye pish baraye khaharet doa kardam emrooz baraye mohamad reza
man sakhsan ishono nemishnasam valy man baraye tamame talashi ke dar setad kard behesh madyonam yany be taamame kasany ke on roozha talash kardan madyonam

baraye mohamad reza ham doa mikonam isahala zoodtar azad beshe

 

Mostafa :

یه روز خوب میاد ...

 

:

سلام
عصباني هستم از اين وضع. تنها چيزهايي كه تسكين ميدهد اين است كه يا تمام شدنش را ميبينم، دير يا زوي، يا خودم هم به اندازه باقي ميكشم. كاش ميتوانستيم براي تسكين شما كاري بكنيم؛ اميد كه ديري نپايد اين جنون

 

هم سلولی :

سلام. خوبی؟
اگه اصلا این کامنت رو منتشر نکنی اصلا بدم نمی‌آد. خوشحال هم می‌شم. می‌خواستم برات ایمیل بفرستم ولی چیزی رو اینترنت پیدا نکردم.
پارسال محمدرضا که بازداشت بود، بیشترین زمان بازداشت من و اون، با هم بودیم. از زمانی که محمدرضا از انفرادی در اومد تا زمان آزادیش هم سلولی بودیم. فقط من یه کم بیشتر بازداشت بودم. اول در سلول ۱۰۲ بعد هم ۴۳.
اون اواخر که بازجو اجازه می‌داد که محمدرضا نوشته‌های تو رو بخونه و پرینت می‌گرفت می‌آورد داخل سلول زمان خیلی شیرینی بود. نوشته‌هات به هممون به شدت قوت قلب می‌داد. البته زمانی که من با محمدرضا هم سلولی شدم دیگه بازجویی نداشتم.
خوندم که نوشته بودی زمانی که محمدرضا می‌خواسته بره پاسپورت بگیره خیلی خوشحال بوده. آره. من هم خوشحالی محمدرضا رو زمانی که یک بار گفتن وسایلش رو جمع کنه اما دوباره به اتهام جاسوسی براش بازداشت مجدد زدن و نگهش داشتن. اون زمان تنها زمانی بود که محمدرضا به جای آهنگ سنتی برامون آهنش شنگولی می‌خوند ;)
در مجموع قصد من از این نوشته این بود که یه کم آرومت کنم. چون همه ما دوستت داریم.
راستی اینقدر گریه نکن. محمدرضا خیلی چشم‌هاتو دوست داره. سالم و سر حال نگهشون دار :)
اگه دوست داشتی به من ایمیل بزن. ولی حواست باشه که به خاطر اتهام من محمدرضا علاقه‌ای به رابطه با من نداشت که براش دردسر ساز نشه. البته من از اون اتهام‌ها تبرئه شدم تو دادگاه.


ممنونم دوست عزیز که نوشتی

 

همراه :

من به همچین هموطنایی میبالم
دعا مکنم فاطمه جان برای محمد رضا و نمام زندانیای سیاسی دیگر
تو و ایران تنها نیست
ما همه با هم هستیم

 

فاطمه :

سلام فاطمه جان
يك سال است با بغض هايت بغض مي كنم و با اشكهايت همراهي. شكه شدم خبر راكه خواندم. اميدوار بودم...
تمام مي شود عزيز و شما سرافرازيد چون اسطوره هاي صبريد.
مي بوسمت

 

نوشین :

جز دعا کاری از دستم بر نمی اید دعا میکنم ازاد شود

 

م. و :

خدا انشالله لعنتشون کنه، اینا ظلم مطلقن، پایدار نمی مانن، خدا خودش وعده داده

 

آرش فهیم :

"کارگری در روزنامه" وبلاگ فعال جنبش سایبری علیه دیکتاتوری

 

nedA :

paiane shabe siah sepid ast fateme jan......

 

negin :

nemidoonam chi bayad begaam
dige cheghadr ba ye labkhande talkh tooye soorate ham negah konim o begim sabr dashte bashh

khodayaa
dastamono mibini ke baraye komak gereftan azzat roo be asemoonee??
ma hame baraye azadish doa mikonim

 

روزبه :

سید حسن خمینی ، بیوت مراجع ، خانه سیاسیون ... فقط ما نیستیم که میخواهیم 22 خرداد را زنده نگه داریم بیش از ما آنان هستند که میخواهند یاد آن ایام زنده بماند و از انتخابات سال پیش زنان و مردان این مرزو بوم به نیروهای ولایت حلال شده اند و هر وقت لازم بدانند به بیوت مراجع وارد میشوند و در کسری از ثانیه آنجا را به مخروبه تبدیل میکنند. به خانه سیاسیون یورش میبرند و فرزندان آنها ، خانواده آنها را به گروگان میگیرند. این نیز بگذرد و اینگونه نخواهد ماند.

من اینجا روزی آخر از دل این خاک/با دست تهی گل بر می افشانم

 

آیدا میرشاهی :

چه سال تلخی رو گذروندیم و چه خبرهای بدی شنیدیم،
با این که دوری،همیشه دوستی. امیدوارم این غصه هم سر بیاد

 

دلارام :

بگذار آرامش دلت این اطمینان قلبی باشه که محمدرضا اونقدر قویه که الان فقط و فقط فکر غصه تو آزارش میده. عبد رو می فهمم که طاقت زندان نداره و آدم نگرانش میشه، اما محمدرضا؟ منکه تنها عکسهایی که بدون لبخند ازش دیدم توی مراسم آیت الله منتظری بود.

 

zi :

امیدوارم خیلی زوووود انتظار تموم شه .

 

ahmad :

سلام

امیدوارم تلخی این سختیها به شیرینی ختم شود و ما و شما گمشده هایمان را در آغوش بگیریم. همدردان بسیاری شما دارید. تنهایی تان را می توانید با همه ما تقسیم کنید. این روزها همه یک گمشده داریم.

 

bahar :

ma baraye anke iran mihan khooban shavad
khoone delha khordeim....khoone delha mikhorim
in tasalsole mozakhraf belakhare tamoom mishe azizam.sabori to mayeye aramesh azizet mishe azizam.

 

پوریا :

البلاء للولا

 

یه همراه همیشگی :

فاطمه بیدار شو و بگو محمد رو آزاد کردن با پاسپورتش داره میاد .. تو رو خدا بلند شو .. شاید اینها همش خواب بوده .. شاید تو خوابی .. شاید من خوابم .. فاطمه اشکمام دارن قطره قطره می ریزن .. بلند شو داد بزن بگو همه ی اینها خواب بوده .. تو رو خدا بیا حرف بزن :(((((((((((((((((((

 

غزل ارغوان :

ارام باش فاطمه .به زودی از شرمندگی دستهایتان که یک سال است از لمس هم واماندهاند درمیایید....

 

محمد رضا :

هر که در این بزم مقرب تر است .... خدا...

 

بلوا :

به امید روزی که خبرهای خوب بخوانیم و جشن شادی. خبر را شنیده بودم امیدوارم بودی اینجا بیایم و خبرآزادیش را بشنوم... به هر حال بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر... رنج‌هایی که می‌برید روزی گنج‌های این سرزمین خواهد شد.

 

sara :

))):?hanooz ham khabari nist

 

حامی :

سالی که گفتید به قول شاملو "سال بد" بود.
تمام می شود، خوب تمام میشود.

 

مسیحا :

فاطمه عزیزم! بیش از یک ساله که می خونمت. عزیزکم! عشق اهورایتون همیشه برام قداست و جذابیت داشته دل قوی دار نازنین! سحر نزدیک است.

 

مسیحا :

فاطمه عزیزم! بیش از یک ساله که می خونمت. عزیزکم! عشق اهورایتون همیشه برام قداست و جذابیت داشته دل قوی دار نازنین! سحر نزدیک است.

 

mm :

be omide khoda zudtar azad mishe baradre man ham ....

 

ايرواني :

فاطمه خبري نيست ‌ ؟ !‌

 

س :

دوباره هم را در آغوش خواهید گرفت، مطمئنم.

 

Mina :

خدا اینجاست.او بدادمان می رسد،آنروز که خودش می داند زمانش را. عزیزم دعا می کنم هر چه زودتر این دوری شما هم تمام شود و یکبار دیگه همسر عزیزت را در آغوش بکشی.

 

mohammad :

salam
aroom bashid va be khoda tavakol konid. be zudi azad mishe miad pishetun va maha az didane shomaha dar kenare ham lezat mibarim...
motmaen bashid in bazishune be omide khoda be zudi azad mishe va miad sare zadegio darsesh va bara iran eftekhar miafarinid.
dar panahe parvardgar

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)