خورشید دارد میرود پی کارش. اینجا سفرهای نیست. نه هفتسین، نه افطار، نه هیچ چیز دیگر. بعد از آن هفتسین دوم که جمع کردم دیگر هیچ سفرهای ننداختم. نخواهم انداخت. زندگی بی سفره انداختن معنی ندارد. تو خوب میدانی چقدر سفره انداختن، سفره چیدن را دوست داشتم. دیگر ندارم. سفره پلاستیکی گلگلی یعنی زندگی. یعنی خانه. یعنی آدم بودن. و من هیچ کدام از اینها را ندارم. نیستم. چیزی مرده است این وسط. یا کسی. مهم نیست چی. یا کی. مهم این است که مرده و جایش را هم هیچ چیز دیگری پر نکرده. نخواهد کرد ...
خورشید دارد میرود پی کارش. زمان خطی نیست که بگویم پارسال همین موقع ... ولی از بچهگی دلم میخواست در این باره احمق باقی بمانم، زمان خطی کیفش بیشتر است، اینکه بدانی سه سال پیش همین موقع... یا هفت سال پیش همین روزها همین ساعتها ... اما ۵۵ روز میشود که از این خطی فکر کردن به زمان فراریام... نمیخواهم فکر کنم که سال پیش همین موقع سفرهام خالی بود، سال پیش همین موقع تو اوین بودی و من توی همین تاریکی زور میزدم دهان خشکم را به آبی تازه کنم دم اذان... اذانی که اینجا مرده، اذانی که توی گوش قاب عکس تو، همانی که ذهنها را مشوش میکرد نمیپیچد. هر چیزی مال جاییست. هر صدایی، هر نوایی هم مال ساعتی، مال وقتی. و صدای شجریان مال وقتهای بیتابیست. میدانی که وقتی بیتاب میشوم یعنی چی؟ یادت که نرفته؟ یادت هست حریف گریههای بیتابیام نبودی هیچ وقت؟ الان، همین لحظه از همان وقتهاست.
اینجا خانه مامانی نیست، خانه بابا و مامان هم نیست، اینجا دیگر از معنا خالی شده است، همان طور که از تو ... غریبهگی کردنم با در و دیوار این شهر را ندیدهای... خوب است که ندیدهای، چون حس و حال خوبی نیست، اینکه با دوچرخه ترمز کنی و سنگی را از کنار باغچه برداری و بهش بگویی چه مرگت است؟ بعد محکم توی دستت فشارش بدهی و با همه قدرت پرتابش کنی تا دور، تا به هیچ کس از درددلهایت نتواند بگوید... میبینی؟ فقط تو نیستی که سر و کارت با در و دیوار سلول است، من هم اینجا مدتهاست که با عکسها، با کتابها، با فنجانها و ظرفها، با سنگها و درختها و سگها حرف می زنم. خوبی شان این است که فقط گوش میدهند، و سکوت میکنند و نگاهت میکنند، از عافیتاندیشی، از حماقت، از ریا، از تظاهر، از بیشعوری، از بیدردی، از ژستهای مزخرف و پوچ انسانی خالیاند...
محمدرضا
من دلم تنگ است و خوب میدانم که تو قرار نیست به این زودیها برگردی، تو مثل باباهایی که میرفتند جبهه، یا مثل مامانهایی که میرفتند سر کار و به بچههایشان میگفتند زود برمیگردم، هی برای اینکه من دلم خوش باشد وعده میدادی، چون دل خودت هم به این برگشتن خوش بود، اما بیا قبول کنیم که ما با یکی از غیرانسانیترین سیستمهای قدرت موجود در دنیا مواجهیم، سیستمی که با تمام قدرتش انسانها را خورد میکند و از شنیدن صدای استخوانهایشان لذت میبرد و خندههای هیستریک میکند، میشنوی؟ گوشهایت را به دیوارهای سلولت بسپر، خواهی شنید. این سیستم نه از به لجن کشیدن شخصیت آدمها ابایی دارد، نه از تهمت، نه از دروغ و نه از تحقیر. این سیستم از تکتک اینها لذت میبرد. از اینکه من و تو از دیدن هم محروم باشیم لذت میبرند، از درد کشیدن و درد دادن، از شوک الکتریکی دادن به روح و عواطف آدمها لذت میبرد. این سیستم از اینکه تو را در برابر میزهای بازجویی تحقیر کند و به این تحقیر بخندد و ته دلش غنج برود لذت میبرد. اما میدانی از چه میترسد؟ از چیزی به نام دوست داشتن، از مهر، از محبت، از عشق، از هر چیزی که دلهای آدمها را به هم نزدیک کند میترسد. برای همین هم نمیخواهند ما همدیگر را ببینیم. سلاخی روح میکنند، سلاخی عاطفه و مهر. و این البته عجیب نیست چون اینها ترسناکند، همینها بودند که دلهای مردم را این همه با هم در این چهارده ماه پیوند دادند و چنان موج عظیمی آفریدند، همین دوست داشتنها و برای هم منتظر ماندنها و دلتنگیها و دردها و اشکها، گفتم اشک، تا میتوانی گریه کن محمدرضا، گریه آدم را بزرگ میکند، قدرتمند میکند، بر تک تک این روزها، آه! نه! برای تک تک این ثانیهها گریه کن، بر این تنهاییها و تحقیرها، بر این ضعفها و کوچک بودنها و حقارتهای آدمها گریه کن. بلند گریه کن، گریه آدم را بزرگ میکند.
عزیز دور من
یکی که تازه آزاد شده بود و صدایت را از دیوارهای سلولات شنیده بود بهم گفت که به دروغ به تو گفتهاند که در راه ایرانم. ظاهرن این دروغ پریشانت کرده بود و فکر میکردی که واقعن در راهم. فکر میکردی این بار بیتابی امانم را بریده و دارم میآیم. خوشحالم که آن دوست مطمئنت کرده بود که همه اینها جنگ روانیست و دروغ محض، خوشحالم که آرام شدی و باورت شد که من به عهد ۲۷ خرداد سال پیش در فرودگاه امام خمینی تهران همچنان پایبندم. آن قدر در برابر ابراز عشق انسانها به یکدیگر ضعیف و ناتوان شدهاند که مجبورند دست به گروگانگیری بزنند.
روزگاری اگر به زندان افکندن آدمها به معنای قدرت داشتن یک حکومت بود، امروز معنایش ضعف مطلق آن است، آنها در برابر هر کس که احساس ضعف و ناتوانی کنند او را زندانی میکنند و میترسانند، همان طور که تو را زندانی کردند، همان طور که آنقدر از زیدآبادی و باستانی و نورانینژاد و سحرخیز میترسند که حتی با یک روز مرخصیشان هم موافقت نمیکنند تا مبادا باز هم زبان به حقیقت باز کنند. تا مبادا صفایی فراهانی دیگری شوند... اصلن همهی اینها را ول کن، آنها از خانههایی که سفره تویشان پهن میشوند، سفره پلاستیکی گلگلی، سفرههای تازهی دونفره میترسند.
روزهایم دیر، اما میگذرند. خیلی دلم میخواهد بدانم آنجا توی سلولت سفره داری؟ نون و پنیر و سبزی و خرما چی؟ چای شیرین چی؟
دلم حلوا میخواهد. حلوای تازه. آخرش هم حلوا درست کردن را یاد نگرفتم... یاد میگیرم. اما زود. نه مثل برگشتن تو که دیر بود... خیلی دیر.

نظرات
Sanna :
dr pas hameh deltangihay, tanhaiehayat zendegi ra ham mishavad daryaft. payandeh beman aziz, sofrehat ra baz kon va halva drost kardan ra ham hatman yad bagir.
Sanna - August 13, 2010 12:47 AM
دلارام :
واقعا توصیفت از این حکومت رو باید طلا گرفت زد به دیوار
دلارام - August 13, 2010 1:48 AM
Mahdieh :
فاطمه.. نوشته هایت دیوانه ام می کند.. فاطمه.. زهرا خواست برایت دعا کنم.. برایتان دعا کنم.. بخدا دعا می کنم.. فاطمه.. فاطمه.. آرام باش.. آرام باشی..
Mahdieh - August 13, 2010 1:48 AM
شادی :
فاطمه جان تو را به خدا قوی باش. سخت است اما کدام امتحان خدا آسان است که این یکی باشد. دلت را بده به حضرت زینب که فرق شکافته پدرش را خون گریه کرد. به امامانمان که مصیبتها کشیدند. اینها همین روزها باید به دردمان بخورد دیگر. صبور باش ما خیلی هستیم که برای تو و همه هموطنان مظلوممان دعا می کنیم. ما با تو هستیم. این روزها می روند و روسیاهی به زغال می ماند. مگر ما بارها نخواندیم که اگر او بخواهد به کسی خیری برساند کسی نمی تواند جلویش را بگیرد. از خودش بخواه. صد برابر این سختیها را پاداش خواهی گرفت. صبور باش هموطن مظلومم. چقدر دلم می خواهد بغلت کنم و زار زار گریه کنم. درد تو درد من هم هست. صبور باش که از این امتحان هم سربلند بیرون خواهی آمد.
شادی - August 13, 2010 2:06 AM
زینب :
فاطمه جان. فاطمه عزیز. بر سر هر سفره افطار و سحر برایتان دعا خواهیم کرد و من اطمینان دارم دعاهای ما در این ماه مبارک بی اثر نخواهد ماند.
زینب - August 13, 2010 2:31 AM
حیدر :
عروس نفاق!
تو و همسرت بیمار خودشیفتگی و تظاهر هستید
همسرت که دیگر نمیتواند
تو خود را دریاب و طبیب را از خود دریغ مکن
خانواده شهیدی که بخواهد در برابر تنها نظام اسلامی جهان گردن فرازی کند، از گام اول خائن به شهدای خود است
محمدرضا به تو خواهد رسید
شک نکن
به قول خدایی که نمیشناسیدش:
الخبیثات للخبیثون....
اما به روح امام!
فکر داشتن یک سفره دونفره در ایران را به گور خواهید برد
از نظام جمهوری اسلامی حتما عصبانی باش
و از این عصبانیت بمیر
حیدر - August 13, 2010 2:40 AM
صفورا :
داشتم قرآن می خواندم به این آیه رسیدم. گفتم اینجا هم بذارم بلکه مرهمی بر دل شکسته فاطمه باشد که فقط خدا می داند چقدر برایش دعا می کنم.
هُوَ اللّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّر: «او اللّه است كه معبودى جز وى نيست، او حاكم مطلق است، منزه از ناپاكى ها، از هر گونه ظلم و بيدادگرى، ايمنى بخش، نگاهبان همه چيز، توانا و شكست ناپذير، قاهر بر همه موجودات و با عظمت».
صفورا - August 13, 2010 2:55 AM
مریم :
فاطمه جان، با خوندن نوشتت اشک تو چشم جمع شد و بغض تمام گلوم و پر کرد.
فاطمه عزیز، تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با زبون روزه از خدا بخوام که زودتر روز های جدایی تو و محمد رضا تموم بشه.
الهی امین.
چه خوب که نوشتی. شاید دلهای زیادی بشکنه و دعا کنه. اونوقت زورمون برسه به اون ظالمها.
التماس دعا.
مریم - August 13, 2010 3:20 AM
سمیرا :
فاطمه عزیز
تو بنویس. همیشه بنویس. یارت که در بند است. از نوشته های تو هم عصبانی می شوند و ذهنشان را مشوش می کند. تحمل این دل نوشت ها را هم ندارند.
سمیرا - August 13, 2010 6:22 AM
فاطمه :
سلام فاطمه جان
من هم تقریبا در شرایطی مثل تو هستم. من خودم خارج از ایران هستم و همسرم در اوین، بند ۳۵۰. وقتی از حس تنهائی دردآور در غربت میگی، باور کن که با تمام وجود میفهممت. از اینکه سنگ صبورت بشه دیوار و گّل و آسمون ، حرف غریبی برای من نیست. از اینکه همه بهم میگن قوی باش، آروم باش، دیگه کلافه میشم. چه جوری دیگه آخه میشه صبر کرد؟ به چه امیدی؟ اونقدر حرف واسه گفتن هست که میترسم حوصلت سر ببرم. فقط اینکه میخوام بدونی یکی دیگه این گوشه دنیا شرایط تو رو داره، شاید یه کمی بدترش. خدا رو شکر محمد رضا رو نتونستند بشکننش . نیاوردن تو تلویزیون به کار نکرده ازش اعتراف پخش کنن. نمی دونم شاید کلا آدم محکمیه، شاید چون خیالش از بابت تو مطمئن بود،... برای تو و محمدرضا دعا میکنم، دعا در حق دیگران مستجاب. به امید روزی که سفرهٔ گّل گلی قشنگت دوباره پهن بشه.
فاطمه شمس: فاطمه عزیز. از خواندن پیامت بسیار متاثر شدم. متاسفم. امیدوارم که خیلی زود عزیزت به آغوشت برگردد.
فاطمه - August 13, 2010 6:32 AM
حسین :
با سلام به خواهر عزیزم فاطمه شمس
شما و محمدرضا مظهر مقاوت و انسانیت هستین و اینو بدون که محمدرضا تنها نیست، محمدرضا امروز یک الگو و نماد برای ماست، نماد یک مبارز واقعی که بااستقامت و پایداریش امید و انگیزه را به بدنه جنبش تزریق می کنه و این خیلی ارزش داره. در ضمن اینجا یکی از ارازل و اوباش دولتی به اسم حیدر comment گذاشته و آنچه را که لایق خودش و خانواده اش هست گفته، در پاسخ به ایشون باید گفت این تو و امثال تو هستین که جایی تو ایران ندارین و به زودی باید بساط ریا و دروغتون را جمع کنید و گور به گور بشید و فعلا این شمایید که از حضور سبز ملت آتیش گرفتین و عصبانی هستین پس عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر
درود بر جنبش سبز و یاران بی ادعا و مقاومش
حسین - August 13, 2010 6:37 AM
حامد :
حیدری که نامش نسبت به امیرالمومنین میبرد چقدر خوب بود که در اخلاق و ادب هم نسبی از ایشان میبرد که "الأدب صورة العقل" و مغرور از پیروزی فریاد سر نمیداد. از کی در جایگاه خداوند نشسته ای که خباثت و طیابت بندگان جل و علا را مشخص میکنی و بهشتی و جهنمی بودن افراد را قضاوت؟ کدام امام فرمود که "عرفناک حق معرفتک" که از قله های خداشناسی ات مردم را خدانشناس می نامی قرآن از بر میخوانی؟ کجای تاریخ خوانده ای که پیامبر و امیرالمومنین با اسرایشان چنین میکردند که این "تنها نظام اسلامی جهان" میکند؟
نه برادر شتر خلافتتان کج بارست و سرمنزل مقصود دور.
عاقبتمان بخیر و عافیت باشد
حامد - August 13, 2010 7:31 AM
mohammad :
salam
vaght bekheir.
khoshhalam ke web siteon ro sari update kardid.mahe ramezan shode va forsati baraie khodsazi.
az in zamanha estefade konid.
eftar ro bechinid hatman va axe mohammad reza ro bezarid jelotunva bahash sohabt konid.sohbataton ro hatta mitunid zabt konid va vaghti oomad behesh bedid ke beshnave.
mishe sohbatae mahe ramezaneton ke khahad shenid ke shoma tanhaei ro chetor gozarundid va sabur budid.
aroom bashid midona sakhte ama aroom bashid va ghavi. be khdoeton beresid ba doostatun birun berid va zendegi ro begzarunid ta zamanhaie khoshe bargashtanesh berese.
ghavi bashid mese hamishe ostvar. maha hamishe az sohbatatun niru migirim pas ghavi bashid o energy bedid be hame.
ghavi bash dohtare sarzaminam....
dar panahe hagh
mohammad - August 13, 2010 7:48 AM
سلام :
هر بار تو نوشت هاتون اشاره ای به جداشدنتون در فرودگاه میکنید مو به تنم سیخ میشه قابل تصور نیست. برای اون جناب حیدر هم اون بالا متاسفم که صفت زیبای امیرالمومنین رو به یک سری کینه توزیها آلوده کرده. بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا! ولی ظاهرا برای آقایان حفظ نظام اسلامی!!!!!! مهمتر از کشته شدن حضرت علی (ع) هست
سلام - August 13, 2010 8:07 AM
فاطمه :
بميرم براي دلت ...
قوي باش عزيزم ، قوي باش
خدا با ماست
فاطمه - August 13, 2010 10:27 AM
مریم :
حرف دل همه ما را زدی همه ما که نگرانیم ... ممنون
مریم - August 13, 2010 11:30 AM
atefeh :
فاطمه جان
سفره ات را پهن کن و دلت را روشن نگاه دار همانگونه که این مدت بوده ای... بگذار تا این سیاه چردگان سیاه دل در حسرت جمع شدن سفره ات بمانند...بگذار بدانند همان مهری که از آن گفتی چه ها که نمی کند..
فاطمه جان
ما صبوری ات را به تماشا نشسته ایم و افسوس که دستمان از همه چیز و همه جا کوتاه است و تنها نشسته ایم دست به دامان خدایی که از دوردستها در همین نزدیکی است
فاطمه جان
رمضان است و ایمانت پایدار و قوی
دلهایتان در هم تنیده و مهرتان پابرجا... استوار بمان تا محمدرضا استوار بماند...
دست هایمان با بالهای دعا بالا می رود هر لحظه برای شما
atefeh - August 13, 2010 11:31 AM
sinjim :
بالاخره قولي داده اند؟... حتا از همين وعده هاي دروغينشان.
فاطمه شمس: :نه عزیز. هیچ قولی ندادهاند. چرا فکر کردی قول دادهاند؟ منظورم از وعدههای محمدرضا وعدههای آن نه ماهی بود که آزاد بود و فکر میکرد پاسپورتش را میدهند. این دو ماهه که هیچ قولی در کار نبوده. حتی از نوع دروغینش
sinjim - August 13, 2010 1:27 PM
zeinab :
aghaii ke esme khodeto gozashti heidar,midoonam ke to ham manande amsale khodet be sezaye karatoon miresin.roozi ke behesh iman nadari agar dashtin az azare yek moorche ham mitarsidid.vaaaaay bar ma ba amsale shoma.vaghean ke
fatemeye aziz hameye in roozha tamoom mishe khodesh gofte ina hame fanist.pas taghat biar,sakhte midoonim vali ma faghat mitoonim 2a konim.omidvar basho sabooor
zeinab - August 13, 2010 2:10 PM
سارا معصومی :
آنچا سفره ای پهن است. سفره ای به وسعت عشق تو. به زیبایی پایداری محمد رضایت. آنجا سفره ای پهن است. سفره های خالی از معرفت اینجاست.
سارا معصومی - August 13, 2010 5:01 PM
شیرین :
آرزو میکنم روزی بیام اینجا و ببینم ی پست شاد گذشتی ، یه پست شاد شاد . نوشته باشی همه این خواب ها تمام شده، نوشته باشی که همه دنیا پر شادی ، همه جا سفره پهن ه ، و آدمها با دل خوش دورش نشستن . ی جای دنیا هم تو نشستی و محمد رضا
شیرین - August 13, 2010 9:03 PM
رضا :
خواهرم صبور باش! خواهد آمد آن یوسف
رضا - August 13, 2010 9:25 PM
ايرواني :
........................
ايرواني - August 13, 2010 10:51 PM
مصطفی :
بسم الله الرحمن الرحیم.أَتَىٰ أَمْرُ اللَّـهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ
سوره نحل آیه 1
پدرم وقتی زندان بود شبی از درد زندان قران را باز کرد و این آیه آمد.
مصطفی - August 14, 2010 12:12 AM
آسیه سادات :
فاطمه جان
یادم میاد پارسال یکی از دوستان بانی خیر شد و ختم قرآن برای آزادی همسرت راه انداخت. به دو سه روز نکشید که ایشون آزاد شد. بیا امسال هم از همین روزای اول ختم قرآن شروع کنیم.
انشاالله خدا به همه زندانیان و خانواده هاشون صبر و امید بده.
فاطمه شمس: این کار را دوستان کردند، فایده ای نداشت. ممنونم از محبتت ولی
آسیه سادات - August 14, 2010 12:27 AM
Mim :
واقعا متاسفم...
خدایا! می شنوی؟؟
فاطمه ترجمه ی سوره ی نصر از آقای مهندس بازرگان رو تو وبسایت www.bazargan.com/abdolali حتما گوش کن...
it's under kelas ghoran, you have to find the soureh and then click where it says play under sharhe ayat... it helped me and gave me new hope today... x
Mim - August 14, 2010 2:20 AM
شادی :
فاطمه جان یعنی تو هم از اینکه ما بهت می گوییم آرام باش کلافه می شوی آنطوری که فاطمه دیگر گفت؟ یعنی بهت نگوییم؟ ما زبان دیگری نداریم برای اینکه بگوییم در دردت شریکیم و هر روز به تو که شده ای سمبل زنانی که از عزیزانشان دورند فکر می کنیم. من اینها را که برایت می نویسم دلم را به همراهش برایت می فرستم که ببینی چقدر پر از یاد شماهاست. اینها نشانه همدلی با شماست. کلافه نشوی یک وقت. صبر پیشه کن عزیزدلم. نکند ناامید شوی از مهربانی خدا.
شادی - August 14, 2010 4:51 AM
اردیبهشت :
عزیزکم روزی دوباره دست به دست هم میدید و زیر نم نم بارون قدم میزنید...
از درس و دانشگاه میگید و سختی امتحان و پروژه...
از سفره گلگیت که پهن شده و بوی غذات که محمدرضا رو سرمست کرده....
ناز دخترکی دارید و سرزنده پسری..
از چشمان صبور دخترک معصومتان میگوییدواز شیطنت و زکاوت برادر بازیگوشش ...
نازنینم این روزها هم میگذرد...
اگر این روزها هست آن روزهایی هم که من وصفش کردم خواهد بود...
مطمئن باش که چنین نماند و چنان نیز هم نخواهد ماند حسابی درسته...
اردیبهشت - August 14, 2010 7:47 AM
مریم :
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
مریم - August 14, 2010 9:44 AM
mohammad :
salam
vaght bekheir.
faghat ye jomle:
sofreie rahmate elah hame ja baze hame ja.
nagid sofreii inja pahn nist ke na shokrie....
dar panahe hagh
mohammad - August 14, 2010 11:30 AM
میترا :
خانم شمس عزیز سلام بر شما. امیدوارم در باره مقوله سنگسار فعال تر بر خورد نمایید. خانم سکینه آشتیانی در معرض اعدام یا سنگسار می باشد. روز نامه معتبر آلمان frankfurter rundschau از خوانند گان خواسته تا فراخوانی را امضا نمایند تا این زن محروم سنگسار یا اعدام نشود. تا کنون 174000 نفر به این خواسته پاسخ مثبت داده اند. ادرس این سایت اینچنین می باشد.www.freesakineh.org نباید در برابر حکومت سنگسار زنان خاموش بود. دفاع از حقوق انسانی و برابر زنان لازمه پایبندی به آزادی و دمکراسی واقعی می باشد. برای جلوگیری از اعدام آقای جعفر کاظمی هم لیستهای مختلفی هست که می توان آنها را امضا نمود و مانع اعدام این بازمانده قتل عام 67 گشت. آقای کاظمی از سال 60 تا 69 در زندان بوده است و بدلیل شرکت در تظاهرات به محاربه و اعدام محکوم شده ست. روزتان بخیر
میترا - August 14, 2010 2:15 PM
مهناز :
سلام فاطمه ی عزیز و صبور
این نیز بگذرد ...
مهناز - August 14, 2010 8:14 PM
زهرا.ر :
سلام فاطمه ی عزیزم!
نمیدونم اصلا منو ،این کمترین رو یادت میاد یا نه!پارسال تابستون بعد از اینکه از مشهد برگشتم خیلی اتفاقی رسیدم به پرده ناتمامت!انگار خدا می خواست.
باور کن تمام مطالبت رو خوندم.باهات اشک ریختم و باهات شاد شدم از آزادی خواهرت و عبدالله.اما نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی رفت.پیش خودم می گفتم فاطمه به همدردی من نیاز نداره.
اما دوباره اومده ام تا بگم به اونایی که خودشون می دونن«پشت فاطمه شمس و امثال فاطمه رو خالی نکرده ایم و نمی کنیم.»
پارسال به نیت آزادی محمدرضایت و تموم شدن این فاصله ی مکانی در ماه رمضان اشک ریختم قران رو تنها به این نیت خوندم.امثال هم چیزی از من کم نمیشه.بلکه اعتقاداتم قویتر هم می شه.
پارسال معنای اللهم فک کل اسیر رو با بند بند وجودم احساس کردم.سرنوشتم رو به تکراره.گویی...دوباره...
اما این رو بدونید:می بینیم گل خنده ی واقعی آخرش به لب کی می شینه،این خنده ای که بعضیها می کنن تنها خنده های عصبیه.نه از شادمانی قلب.بدونید آخرتی هم هست"خداوند سریع الحسابه".چرا هی فراموش میشه!!!!
زهرا.ر - August 15, 2010 12:12 AM
زهرا.ر :
به حیدر:حیف نام مولامون که روی تویه یا شاید خودت اونو رو خودت گذاشتی تا پوششی برای سنگدلی و دل کورت باشه.شماها عادتتونه پشت اعتقادات مردم پنهان می شید تا به احترام این اعتقادات از کسی حرفی نشنوید
من به خدای خودم ایمان راسخ دارم...
ادب مرد به ز دولت اوست...
همه تون عین همید!خیلی گستاخی!
زهرا.ر - August 15, 2010 12:23 AM
محمد :
سلام رفیق قدیمی
سلام خانوم دکتر
یادش بخیر ، یادش بخیر چقد میامدم و سر میزدم
چه روزهایی داشتیم ، چه روزهای قشنگ در کنار هم بودن بچه ها
دلم برا شما و بچه ها تنگ شده بود
یک مدت بنا به دلایلی ازتون دور شدم
اما به پیشنهاد یکی از دوستان دوباره برگشتم...
ماه قشنگی قرار داریم ، ماه زیبایی
پارسال برای آزادی محمد رضا یادمه که جز 13 قرآن
را برداشتم و محمد رضا چند روز بعد از اون آزاد شد
حالا میخوام باز
تو این ماه قشنگ ، جز 13 قران را برای محمد رضا
بخونم
همیشه به یادتان هستم ، همیشه دعا گو هستم
به امید ان سحری که آرزویش را داریم ...
محمد - August 15, 2010 12:52 AM
raheleh :
fatemeh jan salam
delam be to nazdik ast, in ham do dele digar keh be ham nazdik shodehand, pas bayad khoshhal bood va omidvar,delam khieli montazere mohamda rezast,delam har dotayetan ra doost darad.be omide neshastane har dotan paye an softeh ba labkhandi bar lab va delhaei ke be seili az delha vasl va yeki shodeast
raheleh - August 15, 2010 1:44 AM
mohammad :
asalam
vaght bekheir
omidvaram haletoon bashe. kamakan ba por rooei har ruz paiam mizaram baratu ta ruie niruhaie khod jush kam ebshe ishalla in abche ro azad konan
moragehbe khdoetiun bashid. halva ro ham yad begrid miad zeshte mige bad in hame sal hanuz natunestid ye halva yad begirid!!!!
dar panahe hagh
mohammad - August 15, 2010 11:38 AM
جیران :
لعنت...نمی توانم وبلاگت رو بخوانم بدون اینکه گریه کنم.خیلی پر درد مینویسی..می دانی..من و تو به دو جریان فکری کاملا متفاوت تعلق داریم..اما کاملا دردت را میفهمم.باهات شریکم .کاش یک روز همه این ها تمام بشود.
جیران - August 15, 2010 11:51 AM
صبانا :
دوست دارم چيزي بنويسم كه لحظه اي شادت كند.
ولي چيزي به ذهنم نميرسه.
اين نيز بگذرد
صبانا - August 15, 2010 4:34 PM
مرضیه :
آقای حیدر که به این راحتی به خودت اجازه قضاوت در مورد مردم رو میدی چه خوب که امام و شهیدا زنده نیستن والا شماها تا حالا اونا رو هم کنار زده بودین پس لطفا به روح امام قسم نخور. به امید روزی که به هم رسیدن فاطمه و محمد رضا شما و امثال شما رو عصبانی کنه. هر چند ما مثل شما آرزوی مرگ بقیه رو نداریم!
مرضیه - August 15, 2010 6:39 PM
سعيده :
فاطمه عزيزم.........
اميد وارم هر چه زود تر محمد رضاي تو برگرده. اميدوارم اين آدماي گستاخ حداقل حرمت ماه مبارك رمضان رو نيگه دارند و محمد رضاي تو رو هر چه زودتر آزاد كنند.
سعيده - August 16, 2010 8:51 AM
مازیار :
با سلام به شما فاطمه عزیز:
نمیدانم چرا کامنتم که در واقع فراخوانی هم برای همیاری همگی در راستای محاکمه شیوا نظر آهاری بوده را منتشر نکردی؟ گاهی اوقات برخورد سلیقه ای در رابطه با کامنتها برایم قابل درک و پذیرش نیست. در اینجا خواستم گته ازت بکنم و فکر میکنم که حق با من باشد.!
فاطمه شمس: دوست عزیز. اینجا صرفن کامنت هایی که ربطی به مطلب داشته باشند منتشر می شوند. بیانیه های سیاسی و غیره جایشان وبلاگ شخصی نیست.
از توجه و همراهیتان ممنونم
مازیار - August 16, 2010 10:28 AM
mohammad :
salam
vaght bekheir.
haleton omidvaram khob base. chand ruze dobare web siteton update nashode haaaa.
bargardid be doniaie pake sher o jomelate ziba. siasat chizi nist ke rohieie shoma behesh bokhore.
montazere jomelate ghashangeton ahstim.
dar panahe hagh
mohammad - August 16, 2010 11:56 AM
بهار :
سخت است عزیزم....بسیار سخت است تحمل این روزها.....برایت از خدا صبوری میخواهم...
بهار - October 4, 2010 1:06 AM