خورشید دارد میرود پی کارش. اینجا سفرهای نیست. نه هفتسین، نه افطار، نه هیچ چیز دیگر. بعد از آن هفتسین دوم که جمع کردم دیگر هیچ سفرهای ننداختم. نخواهم انداخت. زندگی بی سفره انداختن معنی ندارد. تو خوب میدانی چقدر سفره انداختن، سفره چیدن را دوست داشتم. دیگر ندارم. سفره پلاستیکی گلگلی یعنی زندگی. یعنی خانه. یعنی آدم بودن. و من هیچ کدام از اینها را ندارم. نیستم. چیزی مرده است این وسط. یا کسی. مهم نیست چی. یا کی. مهم این است که مرده و جایش را هم هیچ چیز دیگری پر نکرده. نخواهد کرد ...
خورشید دارد میرود پی کارش. زمان خطی نیست که بگویم پارسال همین موقع ... ولی از بچهگی دلم میخواست در این باره احمق باقی بمانم، زمان خطی کیفش بیشتر است، اینکه بدانی سه سال پیش همین موقع... یا هفت سال پیش همین روزها همین ساعتها ... اما ۵۵ روز میشود که از این خطی فکر کردن به زمان فراریام... نمیخواهم فکر کنم که سال پیش همین موقع سفرهام خالی بود، سال پیش همین موقع تو اوین بودی و من توی همین تاریکی زور میزدم دهان خشکم را به آبی تازه کنم دم اذان... اذانی که اینجا مرده، اذانی که توی گوش قاب عکس تو، همانی که ذهنها را مشوش میکرد نمیپیچد. هر چیزی مال جاییست. هر صدایی، هر نوایی هم مال ساعتی، مال وقتی. و صدای شجریان مال وقتهای بیتابیست. میدانی که وقتی بیتاب میشوم یعنی چی؟ یادت که نرفته؟ یادت هست حریف گریههای بیتابیام نبودی هیچ وقت؟ الان، همین لحظه از همان وقتهاست.
اینجا خانه مامانی نیست، خانه بابا و مامان هم نیست، اینجا دیگر از معنا خالی شده است، همان طور که از تو ... غریبهگی کردنم با در و دیوار این شهر را ندیدهای... خوب است که ندیدهای، چون حس و حال خوبی نیست، اینکه با دوچرخه ترمز کنی و سنگی را از کنار باغچه برداری و بهش بگویی چه مرگت است؟ بعد محکم توی دستت فشارش بدهی و با همه قدرت پرتابش کنی تا دور، تا به هیچ کس از درددلهایت نتواند بگوید... میبینی؟ فقط تو نیستی که سر و کارت با در و دیوار سلول است، من هم اینجا مدتهاست که با عکسها، با کتابها، با فنجانها و ظرفها، با سنگها و درختها و سگها حرف می زنم. خوبی شان این است که فقط گوش میدهند، و سکوت میکنند و نگاهت میکنند، از عافیتاندیشی، از حماقت، از ریا، از تظاهر، از بیشعوری، از بیدردی، از ژستهای مزخرف و پوچ انسانی خالیاند...
محمدرضا
من دلم تنگ است و خوب میدانم که تو قرار نیست به این زودیها برگردی، تو مثل باباهایی که میرفتند جبهه، یا مثل مامانهایی که میرفتند سر کار و به بچههایشان میگفتند زود برمیگردم، هی برای اینکه من دلم خوش باشد وعده میدادی، چون دل خودت هم به این برگشتن خوش بود، اما بیا قبول کنیم که ما با یکی از غیرانسانیترین سیستمهای قدرت موجود در دنیا مواجهیم، سیستمی که با تمام قدرتش انسانها را خورد میکند و از شنیدن صدای استخوانهایشان لذت میبرد و خندههای هیستریک میکند، میشنوی؟ گوشهایت را به دیوارهای سلولت بسپر، خواهی شنید. این سیستم نه از به لجن کشیدن شخصیت آدمها ابایی دارد، نه از تهمت، نه از دروغ و نه از تحقیر. این سیستم از تکتک اینها لذت میبرد. از اینکه من و تو از دیدن هم محروم باشیم لذت میبرند، از درد کشیدن و درد دادن، از شوک الکتریکی دادن به روح و عواطف آدمها لذت میبرد. این سیستم از اینکه تو را در برابر میزهای بازجویی تحقیر کند و به این تحقیر بخندد و ته دلش غنج برود لذت میبرد. اما میدانی از چه میترسد؟ از چیزی به نام دوست داشتن، از مهر، از محبت، از عشق، از هر چیزی که دلهای آدمها را به هم نزدیک کند میترسد. برای همین هم نمیخواهند ما همدیگر را ببینیم. سلاخی روح میکنند، سلاخی عاطفه و مهر. و این البته عجیب نیست چون اینها ترسناکند، همینها بودند که دلهای مردم را این همه با هم در این چهارده ماه پیوند دادند و چنان موج عظیمی آفریدند، همین دوست داشتنها و برای هم منتظر ماندنها و دلتنگیها و دردها و اشکها، گفتم اشک، تا میتوانی گریه کن محمدرضا، گریه آدم را بزرگ میکند، قدرتمند میکند، بر تک تک این روزها، آه! نه! برای تک تک این ثانیهها گریه کن، بر این تنهاییها و تحقیرها، بر این ضعفها و کوچک بودنها و حقارتهای آدمها گریه کن. بلند گریه کن، گریه آدم را بزرگ میکند.
عزیز دور من
یکی که تازه آزاد شده بود و صدایت را از دیوارهای سلولات شنیده بود بهم گفت که به دروغ به تو گفتهاند که در راه ایرانم. ظاهرن این دروغ پریشانت کرده بود و فکر میکردی که واقعن در راهم. فکر میکردی این بار بیتابی امانم را بریده و دارم میآیم. خوشحالم که آن دوست مطمئنت کرده بود که همه اینها جنگ روانیست و دروغ محض، خوشحالم که آرام شدی و باورت شد که من به عهد ۲۷ خرداد سال پیش در فرودگاه امام خمینی تهران همچنان پایبندم. آن قدر در برابر ابراز عشق انسانها به یکدیگر ضعیف و ناتوان شدهاند که مجبورند دست به گروگانگیری بزنند.
روزگاری اگر به زندان افکندن آدمها به معنای قدرت داشتن یک حکومت بود، امروز معنایش ضعف مطلق آن است، آنها در برابر هر کس که احساس ضعف و ناتوانی کنند او را زندانی میکنند و میترسانند، همان طور که تو را زندانی کردند، همان طور که آنقدر از زیدآبادی و باستانی و نورانینژاد و سحرخیز میترسند که حتی با یک روز مرخصیشان هم موافقت نمیکنند تا مبادا باز هم زبان به حقیقت باز کنند. تا مبادا صفایی فراهانی دیگری شوند... اصلن همهی اینها را ول کن، آنها از خانههایی که سفره تویشان پهن میشوند، سفره پلاستیکی گلگلی، سفرههای تازهی دونفره میترسند.
روزهایم دیر، اما میگذرند. خیلی دلم میخواهد بدانم آنجا توی سلولت سفره داری؟ نون و پنیر و سبزی و خرما چی؟ چای شیرین چی؟
دلم حلوا میخواهد. حلوای تازه. آخرش هم حلوا درست کردن را یاد نگرفتم... یاد میگیرم. اما زود. نه مثل برگشتن تو که دیر بود... خیلی دیر.