دایی غفور: میبینی یوسف؟ میبینی چه کردی؟ من این حرفامو به کی بگم یوسف؟ من تو گوش کی نجوا کنم یوسف؟ این انصافه؟ خب خودتو به من نشون بده، من که میدونم این تو نیستی، این تو نیستی... تو کجایی ؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ من با اینا چه کنم؟ من این غصهمو با کی تقسیم کنم؟ من با چه قوتی این همه راهو بیام که چی؟ ... دیگه دارم اذیت می شم. دیگه وقتشه بخوابونم تو گوشت پسر !
بوی پیراهن یوسف- ابراهیم حاتمیکیا
<
آن روزها بچه بودم. شش هفت سالم بیشتر نبود. اما هنوز خوب یادم هست که وسطهای تابستان بود که هر شب یک کوچه را توی محله مامانی ریسه میبستند، گوسفندها را ردیف میکردند و خونشان میدوید توی جوی باریک پسکوچههای محله، بوی سپنج* توی هوا میپیچید و صدای صلوات و گاهی هم این وسط گریه. وقتی زنها بلند گریه میکردند و خودشان را روی زمین میکشیدند، من پشت چادر رنگی مادربزرگ قایم میشدم و یواشکی میخواستم بفهمم چرا گریه میکنند. وقتی پسرهای جوان و مردهای میانسالی که با لباسهایی به رنگ خاک از راه میرسیدند، مادرانشان را، زنان و خواهرانشان و دختربچههایشان را بغل میکردند، صدای گریه بلند میشد. وسط گریه میخندیدند. یکهو صورتهایشان شاد میشد.
بچهها هم با گریه بقیه زود اشکشان میآید، خیلی وقتها من هم گریه میکردم و مامانی شانههایش از خنده و گریه با هم میلرزید، بغلم میکرد و میرفتیم خانه همسایه. مامانی میگفت این آقا آزاده است. آزاده اسم دختر بود. سوال میکردم بلند که آزاده که اسم دختره. مامانی میگفت نه آزاده یعنی کسی که اسیر بوده و تازه از زندان صدام برگشته. آزاده یعنی اسیر... اسیری که برگشته باشد.
یک شب زن ریز ریز گریه میکرد و دم در خانه به مامانی میگفت: طیب خانوم! پشتش را با اتو سوزاندند. بعد گریه میکرد باز. پسرش ابوالفضل را میگفت که فقط ۱۹ سال داشت و از اسارت برگشته بود... مامانی هم اشکهاش را با کنار چادر رنگیاش پاک میکرد. بعد با هم برگشتیم خانه. تا چند روز مامانی داستان ابوالفضل را برای خالهها تعریف میکرد. همه با هم گریه میکردند. ولی بعد خوشحال میشدند که زنده برگشته. پسر همسایه روبرویی هیچ وقت برنگشت. مفقودالاثر شد.داماد مامانی، شوهر خاله زهره هم.

کلی از آن سالها گذشته. من بزرگ شدم. عموهای تو هم سهتایشان رفتند و برنگشتند. چرا. اشتباه میکنم. برگشتند. جسدشان پاره پاره برگشت. مادرجون خودش با دست خودش خاکشان کرد. محمدرضا، علیرضا، حسین. اه! حسین... یادت هست چقدر عموحسین ندیده خاطرش عزیز بود برایم؟ پنجشنبهها، قطعه بیست و چهار. چند وقت بود که میرفتم تنها آنجا؟ چند هفته شد؟ چهار ماه؟ شش ماه؟ یک سال؟ از تو بهتر بلد بودم آدرس خانهی عموها را. یادت هست؟ حالا چه کسی سر قبرشان حافظ میخواند؟
آنها که رفتند و برنگشتند. ولی من این روزها که سالروز بازگشت آزادههاست نمیدانی چقدر دلم هواییست. هر کس اسیر داشته باشد دلش هواییست. اینجا که اتوبوسی رد نمیشود که تو از پنجرهاش دست تکان دهی. نمیدانم چند روز، چند ماه، چند سال باید بگذرد از این اسارتها. دلم پیش دل خانوادههای آزادههای جنگ است. یا حتی نزدیکتر. اسیرها... نه، آزادههای اوین. دلم میخواهد کوچه را چراغانی کنم. دلم میخواهد سپنج دود کنم و تو بیایی خانه.
فردا سالروز بازگشت اسرای جنگ به کشور است. به امید پایان همه اسیریها و فرو ریختن دیوار زندانهای جور.
*: سپنج تلفظ مشهدی کلمه سپند است.


نظرات
گلرخ :
در خانواده ما هیچ کسی اسیر نبود..
هیچ پدر و عمویی عاظم جنگ نبود
اما همه منتظر بودند که یا خبری برسد .. یا جسد عموها را از اوین تحویل بدهند..
دهه رنج بود انگار دهه شصت، در رنج همه مشترک بودیم.. در حجله های سر کوچه
بی جهت نیست که در دستبندهای سبزمان هم مشترک می مانیم داستان کودکی ماست انگار که می خواهیم تکرار نشود. که نمی گذاریم تکرار شود
و برای همان عموها و پدرهایی که سیاهی دهه شصت از ما ربود.. آرمان های قشنگشان را زندگی می کنیم
فاطمه شمس
:(((((
گلرخ - August 16, 2010 6:52 PM
ابوذر :
انشالله
ابوذر - August 16, 2010 7:09 PM
لیلا :
فاطمه این نوشته ت رو که خوندم، اومدی جلوی چشمم که محمدرضا آزاد شده و تو می ری از هرودز چراغونی می گیری چون توی یکی از طبقه هاش همه وقتای سال چراغونی درخت کریسمس می فروشن، بعد می بندی جلوی در خونه ت، عکساشو می ذاری تو فیس بوک ما همین جوری که اشکامون داره می ریزه از خوشحالی، دلمون غنج می ره و اون روز می شه بهترین روز دنیای تو. هی دختر! آرزومه اون روز.
لیلا - August 16, 2010 7:53 PM
ابوذر آزاد :
زنده باشی رفیق، قلمت تا جاودان جاودان باد!! برمیگردد... تنها باید ایمان داشت... یکی از همین روزها تو هم میخندی...مطمئنم...آنوقت همه مینویسم برایت، دیدی، دیدی!! چشمت روشن بانوی سبز...و میخندی... من میدانم... من خواب دیده ام
ابوذر آزاد - August 16, 2010 8:35 PM
فاطمه :
بسیار خوب و عالی قلم زدید مثل همیشه، من هم از این عموها داشتم، حتی برایش ختم هم گرفته بودیم. مادربزرگ اما دلش به وسعت آسمان بود. میگفت دلم شورش را نمیزند. آدم چیزی را که برای خدا میدهد پس نمیگیرد. عمو اما آمد. و امروز خاطره آمدنش خیلی روشنتر از درد نبودنش در ذهنمان نقش بسته است. فاطمه جان، بانوی استقامت، روزهای روشن می آید به زودی و این را همه به یقین می دانیم. پایدار باشید.
فاطمه - August 16, 2010 10:18 PM
نگین :
فرق آن اسارتها با اسارت عزیزانمان در اوین در اینه که اینها بیخ گوشمون هستند ولی نمیشه حتی در چند قدمی شان ازشون خبر گرفت.اینم یه درده...
راستی فاطمه جون من همونم که برای محمدرضا یه پوستر با طرح قدیمی درست کردم.من اول برای خودت فرستادم.اگه دوست داری میتونم بذارم رو اینترنت.
به امید پیروزی....V
نگین - August 16, 2010 10:33 PM
زهرا.ر :
وای فاطمه!
بی صبرانه منتظر اون روزی هستم که محمدرضاتو ببینی!حالا قبل از همه ی اینها اون پستی که برای آزادیش میذاری و مطمئنم حداقل یه جمله ات شکر خداست...عین پارسال...
وای خداجون...زودتر دیگه...ما صبرمون اندازه ی تو نیست...
دل آدم غنج میره با این آرزوها!!
زهرا.ر - August 17, 2010 12:10 AM
سعید هـ :
همون لبخند ملیحش برای کابوس شبهای دیکتاتور کافیست
سعید هـ - August 17, 2010 7:15 AM
سلام :
خانم شمس در عین حال که موقعیتتون رو درک میکنم و نمیخوام بگم که اگه من جای شما بودم بلند میشدم و جمع میکردم میومدم ایران و شجاعت خودتون و همسرتون رو تحصین میکنم و اعتراف میکنم که من یک میلیونیم شما ها جرات این کارها رو ندارم ولی نمیدونم چرا وقتی دلتنگیهای خانم بنی یعقوب رو میخونم برای همسرش, خیلی بیشتر به دلمم میشینه. آدمی که مرد و مردونه پای همه چیز ایستاده, از بازجویی گرفته تا زندان و ممنوعیت کار خبرنگاری و اعتصاب غذا و ... خلاصه همه چیز.
سلام - August 18, 2010 6:30 AM
سعيده :
....و خوب يادمه كه تو شهرمون به همراه مادرم سر خيابون ميدويديم تا براشون دست تكون بديمو و نشون بديم چقدر خوشحاليم. اون روز همه چي برامون بوي كودكي ميداد. اميدوارم باز تكرار بشه اون شادي ها و دست تكون دادن ها براي محمد رضا و بقه عزيزان ........
سعيده - August 18, 2010 2:19 PM
Mahdieh :
فاطمه جان
آزادی محمّدرضا، مبارک
:)
Mahdieh - August 18, 2010 10:52 PM
فرناز :
تبریک بابت آزادی محمد رضا http://www.irangreenvoice.org/article/2010/aug/18/6503
فرناز - August 18, 2010 11:17 PM