پرده ناتمام :: گاه‌گویه‌های فاطمه شمس

27 مرداد 89

حالا دیگه وقتشه...

دایی غفور: می‌بینی یوسف؟ می‌بینی چه کردی؟ من این حرفامو به کی بگم یوسف؟ من تو گوش کی نجوا کنم یوسف؟ این انصافه؟ خب خودتو به من نشون بده، من که می‌دونم این تو نیستی، این تو نیستی... تو کجایی ؟ تو شکم کوسه؟ من با این دل چه کنم؟ من با اینا چه کنم؟ من این غصه‌مو با کی تقسیم کنم؟ من با چه قوتی این همه راهو بیام که چی؟ ... دیگه دارم اذیت می شم. دیگه وقتشه بخوابونم تو گوشت پسر !

بوی پیراهن یوسف- ابراهیم حاتمی‌کیا

<

آن روزها بچه بودم. شش هفت سالم بیشتر نبود. اما هنوز خوب یادم هست که وسط‌های تابستان بود که هر شب یک کوچه را توی محله مامانی ریسه می‌بستند، گوسفندها را ردیف می‌کردند و خونشان می‌دوید توی جوی‌ باریک پس‌کوچه‌های محله، بوی سپنج* توی هوا می‌پیچید و صدای صلوات و گاهی هم این وسط گریه. وقتی زن‌ها بلند گریه می‌کردند و خودشان را روی زمین می‌کشیدند، من پشت چادر رنگی مادربزرگ قایم می‌شدم و یواشکی می‌خواستم بفهمم چرا گریه می‌کنند. وقتی پسرهای جوان و مردهای میان‌سالی که با لباس‌هایی به رنگ خاک از راه می‌رسیدند، مادرانشان را، زنان و خواهرانشان و دختربچه‌هایشان را بغل می‌کردند، صدای گریه بلند می‌شد. وسط گریه می‌خندیدند. یک‌هو صورت‌هایشان شاد می‌شد.

بچه‌ها هم با گریه بقیه زود اشکشان می‌آید، خیلی وقت‌ها من هم گریه می‌کردم و مامانی شانه‌هایش از خنده و گریه با هم می‌لرزید، بغلم می‌کرد و می‌رفتیم خانه همسایه. مامانی می‌گفت این آقا آزاده است. آزاده اسم دختر بود. سوال می‌کردم بلند که آزاده که اسم دختره. مامانی می‌گفت نه آزاده یعنی کسی که اسیر بوده و تازه از زندان صدام برگشته. آزاده یعنی اسیر... اسیری که برگشته باشد.

یک شب زن ریز ریز گریه می‌کرد و دم در خانه به مامانی می‌گفت: طیب خانوم! پشتش را با اتو سوزاندند. بعد گریه می‌کرد باز. پسرش ابوالفضل را می‌گفت که فقط ۱۹ سال داشت و از اسارت برگشته بود... مامانی هم اشک‌هاش را با کنار چادر رنگی‌اش پاک می‌کرد. بعد با هم برگشتیم خانه. تا چند روز مامانی داستان ابوالفضل را برای خاله‌ها تعریف می‌کرد. همه با هم گریه می‌کردند. ولی بعد خوشحال می‌شدند که زنده برگشته. پسر همسایه روبرویی هیچ وقت برنگشت. مفقودالاثر شد.داماد مامانی، شوهر خاله زهره هم.

کلی از آن سال‌ها گذشته. من بزرگ‌ شدم. عموهای تو هم سه‌تایشان رفتند و برنگشتند. چرا. اشتباه می‌کنم. برگشتند. جسدشان پاره پاره برگشت. مادرجون خودش با دست خودش خاکشان کرد. محمدرضا، علیرضا، حسین. اه! حسین... یادت هست چقدر عموحسین ندیده خاطرش عزیز بود برایم؟ پنجشنبه‌ها، قطعه بیست و چهار. چند وقت بود که می‌رفتم تنها آنجا؟ چند هفته شد؟ چهار ماه؟ شش ماه؟ یک سال؟ از تو بهتر بلد بودم آدرس خانه‌‌ی عموها را. یادت هست؟ حالا چه کسی سر قبرشان حافظ می‌خواند؟

آن‌ها که رفتند و برنگشتند. ولی من این روزها که سالروز بازگشت آزاده‌هاست نمی‌دانی چقدر دلم هوایی‌ست. هر کس اسیر داشته باشد دلش هوایی‌ست. اینجا که اتوبوسی رد نمی‌شود که تو از پنجره‌اش دست تکان دهی. نمی‌دانم چند روز، چند ماه، چند سال باید بگذرد از این اسارت‌ها. دلم پیش دل خانواده‌های آزاده‌های جنگ است. یا حتی نزدیک‌تر. اسیرها... نه، آزاده‌های اوین. دلم می‌خواهد کوچه را چراغانی کنم. دلم می‌خواهد سپنج دود کنم و تو بیایی خانه.


فردا سالروز بازگشت اسرای جنگ به کشور است. به امید پایان همه اسیری‌ها و فرو ریختن دیوار زندان‌های جور.

*: سپنج تلفظ مشهدی کلمه سپند است.