
بچهتر که بودم این تصویر را اول فیلمهایی که میخواستند ظهر جمعهها از تلویزیون نشان بدهند توی یک نگاتیو فیلم بین صدتا عکس دیگر برای یکی دو ثانیه نشان میدادند. یک بار افتادم دنبال اینکه بفهمم صاحب این نگاه کیست؟ روی یکی از مجلههای فیلم آن سالها پیدایش کردم. اسمش سوسن تسلیمی بود. دلم میخواست صورتش را ببینم. گشتم دنبال فیلمهایی که بازی کرده بود، باشو غریبهی کوچک را دیدم. خودش بود. صاحب همین عکس و همین نگاه. ولی خیلی زود فهمیدم که او دیگر بازی نمیکند چون وقتی من فقط چهارسال داشتم، یعنی سال ۶۶ از ایران رفته بود.
پاییز سال هشتاد بود. آن موقع هنوز دانشجوی ادبیات فارسی دانشگاه تهران بودم و تازه وارد دانشگاه شده بودم. همان روزهای اول در تالار فردوسی دانشکده ادبیات بزرگداشت بهرام بیضایی برگزار میشد. دوتا سه تایی با بچههای دانشکده سه روز صبح تا شب میرفتیم و آثار بیضایی را تماشا میکردیم. نام بیضایی به اندازه کافی برای کشانده شدن به سالن بزرگ بود. به خصوص که خودش هم با موهای سفید و خوباش حضور داشت اما من به انگیزه دیدن سوسن تسلیمی میرفتم. خودش که میدانستم دیگر نیست. اگر بود حتمن توی آن بزرگداشت میآمد. اما برای دیدن چندباره بازیهای بینظیرش بود که میرفتم. بیضایی وقتی برای اختتامیه بزرگداشت پشت بلندگو رفت اولین اسمی که بلند گفت سوسن تسلیمی بود. از نبودنش اظهار تاسف کرد. هنوز آن روزها خیلی توی باغ اینکه چرا از ایران رفته نبودم. بعد از آن بود که بیشتر راجع بهش خواندم، اما باز هم تصورم این بود که نهایتن مثل خیلیهای دیگر او هم ترجیح داده نماند و جای دیگری زندگی کند.
آن روز، فکرش را هم نمیکردم که هشت سال بعد بتوانم از نزدیک ببینمش. هر چه باشد او از اسطورههای نوجوانی و سالهای دانشجوییام بود و بیش از هر چیز دیگری میخواستم از زبان خودش بشنوم چرا سینمای نسل من را از حضور خودش محروم کرده است. همین یک ماه و نیم پیش که یکی از دوستان خبر داد که سوسن تسلیمی برای سفری به لندن آمده و کسانی که دوست دارند ببینندش بیایند فلانجا. خوشحال و شادان برای دیدناش راهی لندن شدم. سوسن تسلیمی آمد، خندان بود و صیمی و افتاده. سه ویژگیای که خیلی نمیشود با هم یک جا در یک هنرمند ستاره سینما پیدا کرد. آن هم چنین ستارهای! با همه تک تک سلام و احوالپرسی کرد. گفت برویم یک جا توی پارک دور هم بنشینیم. رفتیم. بعد هم ما پرسیدیم و او از زندگیاش گفت، از علت ترک ایران، از اینکه زن بودناش، زیباییاش، چشمهایش، نگاهش، و اصلن حضور قدرتمندش روی صحنهی فیلم و بعد هم کلن روی صحنهی زندگی بود که باعث شد بگذارد و برود. از مصائب یک بازیگر زن مستقل که نخواهد خواهر و مادر و همسر و دختر یک مرد باشد و حضور مستقل خودش را داشته باشد گفت. از تحمل نشدن چشم در چشم حرف زدن با یک مرد گفت. از اخراج و ترک وطن گفت. و تمام وقتی که اینها را میگفت میخندید ولی تلخی ته نگاهش را نتوانست پنهان کند. دلتنگیاش برای تماشاگر ایرانی را هم همین طور.
همه مدت که حرف میزد و تلخترین خاطراتی که یک زن از حضور اجتماعیاش میتواند در یک جامعه داشته باشد حرف میزد، من با حسرت گوش میدادم و مواظب بودم یک کلمه را از دست ندهم... "زن مستقل هیچگاه، هیچ وقت در ایران آن روز تحمل نمیشد و من میخواستم مستقل باشم".
بعد از برنامه یواشکی بهش گفتم، میدانم خوب میدانید اینی که میخواهم بگویم را. ولی همین امروزش هم چیزی عوض نشده خانوم تسلیمی. نه فقط روی صحنه تئاتر و فیلم که در همه عرصههای زندگی، حضور و تصویر و صدای زن مستقل کابوسیست که خیلی ذهنها را آشفته میکند. هوا رو به تاریکی میرفت که شالاش را پیچید دورش و راهی شام شد. باد توی موهای سیاه پرکلاغیاش میدوید.
مرتبط: تازهترین مصاحبه با سوسن تسلیمی