دو سال پیش بود که یکی از همین شبها عزیزی این فایل صوتی را برایم فرستاد. بعد از شنیدنش دیگر دعاهایی که با کش و قوسهای زننده و مصنوعی میخواستند به زور آدم را رستگار کنند به دلم ننشست. از دو سال پیش همین چند دقیقه را هر از چند گاهی که دلم هوای حسینیه ارشاد و کلام این مرد بزرگ را میکند گوش میکنم و چشمهایم به حال نزار خودم پیش و بیش از هر چیز دیگری خیس میشود. ملکیان بیش از هر چیز آدم بودن را یادم میاندازد. آدم بودن با تمام لوازمش، با تمام دردها و رنجهایش. با تمام نقصانها و مزیتهایش.
نوشته بودم پیش از این که این مرد نازنین جانش با رنج و درد آشناست. با این که همه دغدغهاش کاستن از رنج آدمهاست اما خودش درد زیاد میکشد. با درد مردم اشک میریزد، بارها صدایش همین طور که در این فایل میلرزد پشت خط لرزیده است و بغضش شکسته است. گریههایی که جنسش از های و هویهای زننده و فریادهای روحخراش روشنفکرهای بازاری نیست. اشکش از عمق درکی که از دردمندی انسانها دارد به چشم میآید و چنین است که به دل مینشیند.
بگردید اگر جایی این روح بزرگ این روزها حرف میزند بروید و مست کنید یک چندی. شب قدر زمانی خواهد رسید که قدر درد و رنج مردم فهمیده شود. فهمیده شود؟ دریغ که جز دور باطل ضجههای لاغر و خالی از فکر و عادتوارههای بیمعنا در این روزها و شبها چیز دیگری به گوش نمیرسد.
همه فکر این شبهای من اما این است که چهطور بیدار میماند تا صبح و قرآن بر سرش میگیرد و هزار بار به هزار نحو به خدایاش میگوید من را از آتش برهان کسی که کشته است، کسی که زندان کرده است، کسی که زندانهای مملکتاش پر است از انسانهای بیگناه، کسی که با تحمیل تنهایی و تبعید روح و روان و دین و دنیای آدمها را ویران کرده است، کسی که گریه مظلوم را نمیشنود، کسی که اشک چشم فرزندان و مادران و همسران را ندیده میگیرد، کسی که به نام علی، همان کسی که چنان که وصفش را این مرد بزرگ میکند حکومت میکرده جان میگیرد، شکنجه میکند، حبس میکند، تبعید میکند. چهطور قرآن به سر گرفتهای ای مرد؟ دستت چهطور نمیلرزد وقتی این همه دل را لرزاندهای؟ وقتی این همه دل را ویران کردهای؟
چهطور امید به رستگاری میبرد آن که رنج را بر گوشه گوشهی تنهای ویران ما تحمیل کرده است؟ شب قدر در قدر آدمی را دانستن میسر میشود. قدر آدم را نشناخته چطور میخواهد قدر خدای آدم را بشناسد؟