درست همینجا، وسط کتابخانه، که نشستهام و دارم کارم را میکنم، یکهو انگار کل آن داستان میآید عین سیخ داغ میچسبد پشت گردنام و همینجور یکی هی فشارش میدهد، فشارش میدهد و من همینجور میخ میشوم گوشهی میز، تک تک آن روزهایی که پشت همین میزها نشسته بودم و دنیا طور دیگری بود و زندگی طور دیگری بود، به اضافه همه آن روزهایی که دنیا طور دیگری شد و همه چیز یکهو طور دیگری شد، دانه دانه میشود یک سیخ داغ و میآید میچسبد پس گردن آدم. ردش را جا میگذارد و بعد که دوباره ریز ریز، له و په شدی ول میکند میرود. این اتفاق در یکی دو ماه اخیر، هفتهای حداقل اگر نه هر روز و روزی چندبار، سه چهار بار حتمن میافتد. ترسناک است. از بختک توی خواب بدتر است. از سنگکوب و شوک خبر بد هم حتی بدتر است. یک جور زجر تدریجی نابهنگام است که شروعش را میتوانی تخمین بزنی ولی پایاناش را نه. مدتی ست یک جور یقین خطرناکی پیدا کردهام به اینکه تهش به نیستی ختم میشود. به هیچی و پوچی مطلق. گاهی دلم میخواهد جرات این را پیدا کنم که این تن خسته و وامانده را بپکانم و بعد بایستم یک کنار پکیده شدناش را تماشا کنم. خیلی کیف خواهد داد.
