<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>نیم دایره :: گاه‌گویه‌های فاطمه شمس</title>
      <link>http://fatemehshams.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 20:26:54 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>پنهانی‌ها- ۴</title>
         <description>چقدر وحشی و زیبا و پرده‌در شده‌ای
شبیه باد، نفس‌گیر و در به در شده‌ای

چطور دل بدهم هی به این و آن وقتی
میان عالم و آدم تویی که سر شده‌ای

از اتفاق تو دیگر فرار ممکن نیست
شبیه وسوسه هر لحظه بیشتر شده‌ای

من آدم‌ام، تب ابلیس در تن‌ام جاری‌ست
تو سیب سرخ که میزان خیر و شر شده‌ای

عبور از تو محال است و بوسه از تو محال
عزیز کولی من! شکل دردسر شده‌ای 

تو را به شعر کشیدم... به احتمال جنون 
به جای قافیه هر بار جلوه‌گر شده‌ای

بیا و رد شو و این بار هم بسوزانم
همین بس است، تو در «آه» مختصر شده‌ای</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/30/post_330/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/30/post_330/</guid>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 20:26:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>حکم</title>
         <description>
صبح که بیدار شدی
مرا خواهی دید، به دار مجازات آویخته
اخبار را دنبال نکن، 
از کنار دکه روزنامه عبور کن، 
بگذار باران عکس‌ام را از روزنامه‌های شهرت بشوید
مرگ من چیزی از گرسنگی و وحشت حاکمان‌ات نمی‌کاهد
فکری به حال آن که دوست‌اش داری بردار
معشوقه‌‌ها همیشه مبارز نیستند. 
</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/30/post_329/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/30/post_329/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 17:48:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پنهانی‌ها- ۳</title>
         <description> دریایی تو
بی‌انتها و بی حتی یک نهنگ
و من یونس صاحب‌مرده‌ای که این بار در تو خانه‌ای ندارد
یکشنبه روز خوبی برای مردن است.</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/30/post_328/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/30/post_328/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 01:48:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پنهانی‌ها- ۲</title>
         <description>چشم‌های تو به اندازه حال این روزهای من دیوانه‌اند
با حضورت در من ویرانه‌ای ساخته‌ای 
رو به دریا 
رو به آب
رو به ساحلی که هر روز وقتی از خواب بر می‌خیزد 
به باد می‌رود.
***
دست‌های تو از قوم شن‌های کویر لوت‌اند 
داغ و کشیده
مماس بر تکه‌های رسم شده‌ی نام تو در سرم 
مثل دال، خمیده 
مثل میم 
با هم هم 
و بی‌هم.

دیوانه‌بازی از نام تو شروع شد
و به شعرهای من سرایت کرد</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/29/post_327/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/29/post_327/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 23:16:49 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>پنهانی‌ها</title>
         <description>من اندوه‌ام را در خنده‌ی چشم‌های تو پنهان می‌کنم
در دست‌های تو 
که برای من نیستند
در گونه‌های تو
در پلک‌های تو 
که برای من نیستند
من اندوه‌ام را وقتی مقابل‌ات ایستاده‌ام
وقتی می‌گویی خداحافظ
وقتی می‌گویی سلام
من اندوه‌ام را در حرکات دهان تو پنهان کرده‌ام
می‌خندم تا از بغض‌ام چیزی به تو نرسد
در دل‌ام، پنهانی دوست‌ات دارم
در سرم، پنهانی دوست‌ات دارم 
در شعرم، عریان، با کلمات‌ام دوست‌ات دارم
دریا در صدای توست
در سر من
و برزخ آن صخره‌ی غمگین در من جاری‌ست
تو تنها یک «لحظه‌»ای
و برای آن یک لحظه 
یک عمر شاعر خواهم بود.
</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/28/post_326/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/28/post_326/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 28 Jan 2012 19:03:09 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رنگ بازی</title>
         <description>با کلمه‌ها و کلن زبان کنار نمی‌یام به راحتی این روزها. سخت شده نوشتن. هفته پیش بی‌مقدمه رفتم تو یه مغازه که بساط نقاشی می‌فروخت و یه بسته آموزشی رنگ روغن خریدم و آوردم خونه. هیچ وقت سراغ نقاشی نرفته بودم. حتی تصور اینکه یک روز قلم‌مو به دست بگیرم رو هم نداشتم. ولی از یه جایی انگار همه چیز توی رنگه و ساختن رنگ و اون سکوت و موسیقی‌ای که موقع تمرکز روی بوم می‌کنه آدم. اتفاقات ریز و بی‌اهمیت خیلی آزاردهنده شده. تمرکز افتضاح و خواب زیاد هم قوز بالای قوز. این روزها کوچکترین انگیزه‌ای هم برای جلو بردن این پروژه لعنتی ندارم. ولی نقاشی جواب می‌ده. رنگ‌بازی کنید اگر خیلی خرابین. جواب می‌ده. </description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/27/post_325/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/27/post_325/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 27 Jan 2012 05:16:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>غزل دلتنگی</title>
         <description><![CDATA[<center><img src="http://fatemehshams.com/j8l3d4.jpg" width="400"></center>

چقدر خسته و کم‌سو، چقدر دلتنگم
برای کوچ «پرستو» چقدر دلتنگم 

برای خنده‌ی زهرا... صدای خوب عَبِد
برای مریم و مینو چقدر دلتنگم 

برای کوچه‌ی بن‌بست خانه‌ی پدری
برای «ضامن آهو» چقدر دلتنگم

برای کوچه‌ی اختر، برای مشتی رنگ
برای بوم و قلم‌مو چقدر دلتنگم

شبیه عطر تو هییییچ جای دنیا نیست
برای آن همه شب‌بو چقدر دلتنگم 

ضمیر صامت و خالی، ضمیر سوم شخص
برای بودنِ با «او»، چقدر دلتنگم 

سقوط ارزش پول، احتمال بمباران 
برای آن همه باشو... چقدر دلتنگم   

از این سیاه‌تر روز و شب نیاید کاش
برای عشق و هیاهو چقدر دلتنگم 


پ.ن. نقاشی، متعلق به میرحسین موسوی است. 




]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/25/post_324/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/25/post_324/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 25 Jan 2012 01:10:26 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عنوان ندارد، درد دارد</title>
         <description>تهران برف آمده و در زندان اوین به خاطر کمبود گازوئیل سیستم گرمایشی تعطیل است، نه حمامی، نه آب گرمی، نه چیزی. از وقتی خبر را شنیده‌ام سرما بیشتر و بدتر می‌دود توی بدن‌ام. اتاقم قدیمی است و شب‌ها شوفاژ را خاموش می‌کنند. گاهی به خاطر سرما نصفه شب بیدار می‌شوم. فکر می‌کنم اقلن یک پتوی گرم و یک کیسه آب گرم و یک هیتر قاچاقی دارم که هر وقت لرز کردم خودم را یک طوری نجات بدهم. لرز به خاطر سرما، کبود شدن ناخن‌ها و درد گرفتن پاها بد چیزی‌ است. اصلن یک لحظه هم نمی‌توانم تصور کنم بدن و دست و پای هشت هزار زندانی توی اوین به خاطر سرما یخ زده باشد و هیچ کاری هم رسمن نشود برایشان از این بیرون کرد. مخ آدم دلش می‌خواهد بترکد از این خبر. آخه لعنتی‌ها، گیرم طرف اصلن قاتل باشد، تا وقتی جانش را نگرفته‌ای که حق زندگی دارد. ندارد؟ این همه آدم بی‌گناه را به بند کشیده‌اید و آب گرم را هم حتی دریغ می‌کنید. انسانیت که هیچ‌چی. ولی آدم که هستید. اعصاب و رگ و پوست که دارید. می فهمید سرما یعنی چه؟ می‌فهمید لرز یعنی چه؟ یک مشت آدم بی‌گناه دارند آن تو می‌لرزند و یک نفر آن بالا دارد می گوید من نماینده خدا روی زمین‌ام.آدم یاد آشویتس و آن خالق منحوس‌اش می‌افتد. 

تا ابد این‌طوری نمی‌ماند. تاریخ هیچ وقت باز نایستاده که این بار به خاطر شما توقف کند. یک جایی باید پیاده شوید. با سیبیل، با ریش، بدون سیبیل، بدون ریش، تاریخ را بعد از شما هم خواهند نوشت همان طور که بعد از هیتلر نوشتند. لعنت به این وضع.</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/22/post_323/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/22/post_323/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 22 Jan 2012 16:10:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تیتر ندارد، مرگ دارد</title>
         <description>درست همین‌جا، وسط کتاب‌خانه، که نشسته‌ام و دارم کارم را می‌کنم، یک‌هو انگار کل آن داستان می‌آید عین سیخ داغ می‌چسبد پشت گردن‌ام و همین‌جور یکی هی فشارش می‌دهد، فشارش می‌دهد و من همین‌جور میخ می‌شوم گوشه‌ی میز، تک تک آن روزهایی که پشت همین میزها نشسته بودم و دنیا طور دیگری بود و زندگی طور دیگری بود، به اضافه همه آن روزهایی که دنیا طور دیگری شد و همه  چیز یک‌هو طور دیگری شد، دانه دانه می‌شود یک سیخ داغ و می‌آید می‌چسبد پس گردن آدم. ردش را جا می‌گذارد و بعد که دوباره ریز ریز، له و په شدی ول می‌کند می‌رود. این اتفاق در یکی دو ماه اخیر، هفته‌ای حداقل اگر نه هر روز و روزی چندبار، سه چهار بار حتمن می‌افتد. ترسناک است. از بختک توی خواب بدتر است. از سنگ‌کوب و شوک خبر بد هم حتی بدتر است. یک جور زجر تدریجی نابهنگام است که شروعش را می‌توانی تخمین بزنی ولی پایان‌اش را نه. مدتی‌ ست یک جور یقین خطرناکی پیدا کرده‌ام به اینکه تهش به نیستی ختم می‌شود. به هیچی و پوچی مطلق. گاهی دلم می‌خواهد جرات این را پیدا کنم که این تن خسته و وامانده را بپکانم و بعد بایستم یک کنار پکیده شدن‌اش را تماشا کنم. خیلی کیف خواهد داد. 
</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/21/post_322/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/21/post_322/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 21 Jan 2012 00:51:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تولد</title>
         <description>روزهایی که ستاد می‌رفتم هنوز باردار بود. شکم‌اش برجسته شده بود و چادرش را طوری نگه می‌داشت که برجستگی شکم‌اش دیده نشود. هوا گرم بود و روی پیشانی‌اش عرق می‌نشست. صمیمی و نزدیک نبودیم و خیلی حرف نمی‌زدیم با هم. فقط همین را یادم مانده که پا به ماه بود آن روزها. بعد از اینکه ریختند و ستاد را پلمپ کردند و آن فرار و گریزها شروع شد دیگر ندیدم‌اش. یادم رفت تا همین امروز که خوردم به عکس یک دختربچه‌ی دو ساله توی یک لباس سبز که داشت یکی دو پا می‌کرد و انگار تازه راه افتاده بود. حواسم نبود چقدر وقت گذشته و من روی عکس سوزنم گیر کرده. 

این اتفاق چهار پنج بار دیگر هم توی این مدت افتاده بود. بچه‌هایی که توی این دو سال به دنیا آمدند از دور و بری‌هایم خیلی به چشمم 
می‌آیند، مثل یک تقویم، یک دفتر خاطرات می‌مانند که با دیدن‌شان تمام اتفاقاتی که توی این مدت افتاد توی چشم‌هایشان می‌درخشد. 
ترکیب معصومیت صورت بچه‌ها و سیاهی و تاریکی اتفاق‌هایی که این چند وقت افتاد ترکیب ترسناکی‌ست. کل صورتم و حنجره‌ام این
 طور وقت‌ها نبض می‌شود و می‌زند. 

یعنی این همه وقت، به اندازه زاییده شدن و راه افتادن یک آدم گذشته است؟ </description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/18/post_321/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/18/post_321/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 23:40:28 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هوای تازه</title>
         <description><![CDATA[<center><img src="http://fatemehshams.com/Angelina-Jolie-Asghar-Farhadi.jpg" width="400"></center>

 اینجا نوشتم که امروز بیست و ششم دی ماه هزار و سیصد و نود و گریه‌ی یواشکی‌ام توی کافه شهر، به خاطر دیدن لحظه گرفتن جایزه کردم، یادم بماند. خیلی نوشتم. ولی فکر کنم این شادی و افتخار را به سکوت بگذرانم و به همین دو سه خط اکتفا کنم بهتر است. 

آقای فرهادی! من و خیلی‌های دیگر مثل من، به خاطر این لحظه به شما مدیونیم. در این هوای مسموم، آبروداری کار آسانی نبود. دم‌ شما گرم!

<center><img src="http://fatemehshams.com/n00000604-r-b-001.jpg" width="400"></center>

ویدئوی دریافت جایزه را <a href="http://www.youtube.com/watch?v=PJF1VChLG9Y">اینجا</a> ببینید]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/16/post_202/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/16/post_202/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">   گاه‌نوشته‌ها</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 16 Jan 2012 15:53:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تا عشق می‌رسد وطن‌ام جای دیگری‌ست</title>
         <description><![CDATA[<center><img src="http://fatemehshams.com/Herat.jpg" width="450" height="400" />
</center>

دیوانه‌ام، هبوط من از جای دیگری‌ست
آغاز من از آدم و حوای دیگری‌ست 

بیگانه‌ام از این تن خاموش رهگذر
در جان من خدا و مسیحای دیگری‌ست

افتادم از دو چشم زمین و زمان و خاک 
این خاک مرده را سر بودای دیگری‌ست

عشق از شکوه با تو نشستن شروع شد
آن تو، تویی که من، منِ شیدای دیگری‌ست

آغاز من، هبوط من و ... انتهای من
هر واژه با تو قاصد معنای دیگری‌ست 

وقت رسیدن‌ات همه سو باد بود، باد 
دیدم که ناگهان، دل من جای دیگر‌ی‌ست 

جایی که مثل هیچ کجایی نبود و نیست
جغرافیای دیگر و صحرای دیگری‌ست

  هی رفت، رفت، رفت شدم تا تو آمدی
در دشت سینه‌‌های تو سینای دیگری‌ست

دیروز با تو بودم و وقتی تمام شد  
دیدم همین شروع تو، فردای دیگری‌ست

مشهد... غروب زخمی تهران و... باختر 
تا عشق می‌رسد، وطن‌ام جای دیگری‌ست


پ.ن. 
 کتاب <a href="http://www.dota.net/farsi/farsi-rev-ot/farsi-rev-22-ot-songofsongs.pdf">غزل غزل‌های سلیمان</a> را اگر نخوانید از کف‌تان رفته. بخشی از بخش‌های عهد قدیم، کتاب مقدس یهودیان است و از عاشقانه‌‌های بی‌نظیر.

عکس متعلق به <a href="http://hameednori.blogspot.com/2010/04/afghanistan-monuments-on-eve-of.html">حمید نوری</a> است و بنایی در هراتِ افغانستان
]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/15/post_172/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/15/post_172/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 00:57:22 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>با عبدی بهروانفر در لندن</title>
         <description><![CDATA[وقتی عبدی بهروانفر را به عنوان نوازنده‌ی اول در کنسرت کیوسک لندن دیدم اول باورم نشد خودش است. اسم‌اش را بلند صدا زدم. سرش را آورد بالا. خودش بود. بیست روز بیشتر نبود که از ایران زده بود بیرون و لندن شهری بود که برای اقامت‌اش برگزیده بود. حضورش بهانه‌ای شد برای یک گپ دو سه ساعته با او و مصاحبه‌ای که در<a href="http://mardomak.net/story/68069"> سایت مردمک</a> منتشر شد. 
متن انگلیسی مصاحبه را هم در<a href="http://www.pbs.org/wgbh/pages/frontline/tehranbureau/2012/01/qa-head-to-head-with-abdi-behravanfar-pioneer-of-the-khorasan-blues.html"> سایت پی‌بی‌اس</a> می‌توانید بخوانید و برای دوستان غیرفارسی‌زبانتان بفرستید. 

<center><img src="http://fatemehshams.com/169091_10150091863678856_512278855_6060571_3510809_n.jpg" width="400"></center>

عبدی بهروانفر، متولد بهار ۱۳۵۴، صادره از مشهد، نام غریبه​‌ای برای آن​‌ها که موسیقی زیرزمینی ایران را دنبال می‌​کنند، نیست.

او اگرچه دیر ساز دست گرفت اما زود جای خود را در موسیقی زیرزمینی ایران پیدا کرد. اغراق نیست اگر عبدی بهروانفر را یکی از مهم​‌ترین پیشروان عرصه موسیقی تلفیقی خراسانی و کانتری-‌بلوز و راک بنامیم.

عبدی تاکنون دو آلبوم «شلمرود» و «کخ و کلخت» را منتشر کرده است و قصد دارد در مدت اقامت‌اش در خارج از ایران کارهای جدیدی را هم منتشر کند.

این گفت‌وگو حاصل دو ساعت و نیم گپ با او در هوای سرد ماه دسامبر در یکی از کافه‌​های لندن است.

***

<strong>کجا و کی موسیقی را به طور جدی شروع کردی؟
</strong>
بیست و سه سالم بود که گیتار خریدم. علت​‌اش هم بیشتراتفاقات تلخی بود که در زندگی​ شخصی​‌ام رخ داد، دنبال چیزی بودم که زندگی​‌ام را از آن وضعیت تراژیک نجات دهد. در‌‌‌‌ همان ایام ناخوشی با مردی آشنا شدم به اسم آقای فرهادی که خیلی در تغییر مسیر زندگی من موثر بود. فرهادی استاد دانشگاه پلی‌​تکنیک نیویورک بود و با موسیقی غربی آشنایی عمیقی داشت. یک روز در حین همین گپ و گفت​‌ها درباره موسیقی بودیم که فرهادی‌ گفت: عبدی! تو به جای مهندسی خواندن باید گیتار بخری!

<strong>یعنی قبل از آن اصلا به فکر گیتار زدن و کلا موسیقی نیفتاده بودی؟
</strong>
چرا. از بچگی دلم می‌​خواست گیتار بزنم ولی مادرم به طور خاص با این ساز مشکل داشت و هیچ‌​وقت حاضر نشد برایم گیتار بخرد. با کیبرد و بیس و سازهای دیگر مشکلی نداشت ولی از گیتار خوشش نمی‌آمد. به هر حال بعد از آشنایی با فرهادی و اصرار او رفتم پنجاه، شصت هزار تومان دادم و یک گیتار قراضه دست دوم خریدم.

<strong>بعد از آن بلافاصله کار موسیقی را شروع کردی؟
</strong>
واقعیتش نه! یک سالی گیتار کنار خانه خاک می‌​خورد و من فقط نگاهش می‌​کردم و کار خاصی نمی‌​کردم. در دوران دانشجویی​‌ام درتهران، با کسی به اسم فلیمینگ خوش​قدمی آشنا شدم که استاد تدریس موسیقی بود. خو​ش​قدمی سه ساز را همزمان با هم می‌​زد: گیتار، ساز دهنی و تنبورین که به پایش می‌​بست. قبل از انقلاب هم کار موسیقی خیابانی می‌​کرد...

ی<strong>کی از آهنگ​‌های معروف​ت به اسم «سر به​ سر» هم هست که انگار کنار خیابان زده​‌ای. یک جور موسیقی خیابانی که انگار تحت تاثیر فلیمینگ دنبال کرده​ ​ای...</strong>

بله. آن کار را زیر پل استقلال مشهد، اجرا کرده​‌ام. زمانی که من با فلیمینگ آشنا شدم کار موسیقی کودک می‌​کرد ولی کار اصلی​‌اش همین موسیقی کانتری​ بلوز بود. آن موقع هنوز فرق گیتار آکوستیک و کلاسیک را هم حتی نمی‌​دانستم. از فلیمینگ بلوز یاد گرفتم.
<strong>
جایی گفته بودی که به خاطر مشکلاتی که اتفاق افتاد نتوانستی درست را تمام کنی و به مشهد برگشتی. بعد از آن چه‌طور کار موسیقی را دنبال کردی؟</strong>

بعد از ترک تحصیل، آمدم مشهد و گیتارم را هم با خودم آوردم. من مانده بودم و خانه​ بزرگ و خالی و بدون یک قران پول و یک ساز شکسته. این شد که افتادم به صرافت این​که از طریق کپی آرشیو سی ​دی بزرگ موسیقی ​ام امرار معاش کنم. آرشیوم را که شامل موسیقی راک، متال، بلوز و غیره از سال ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۰ بود، روی سی ​دی برای کسانی که موسیقی را به طور جدی توی مشهد دنبال می‌​کردند کپی می‌​کردم و می‌​فروختم.

<strong>در فضا و جو شهر مذهبی​ و محافظه‌​کاری مثل مشهد خیلی نباید کار راحتی بوده باشد. مشتری کافی برای سی​‌دی​‌ها بود؟
</strong>
شاید باورتان نشود، ولی مشتری​‌های جدی آرشیو موسیقی من در مشهد اصلا کم نبودند. یک شبکه گسترده​ زیرزمینی پخش سی دی و موسیقی وجود داشت و ما همدیگر را بعد از مدتی پیدا می‌​کردیم و به هم وصل می‌​شدیم. از همین طریق هم بود که بیشتر موزیسین​‌های مشهد را شناختم.

<strong>این آشنایی​‌ها به کار مشترک گروهی​ هم ختم شد؟
</strong>
خیلی از بچه​‌هایی که در مشهد کار موسیقی می‌​کردند پاتوق​شان خانه​ من بود. تقریبا توی مشهد کسی نبود که کار موسیقی کرده باشد و آن خانه را نشناسد.

البته با پلیس و ماموران آگاهی مشکل جدی داشتم و با همسایه​‌ها. همسایه​‌ها هیچ درکی از وضعیت و محدودیت​‌های ما نداشتند و به خاطر سر و صدا گزارش​مان را به پلیس رد می‌​کردند. تصور کنید که ما وسط تمرین بودیم. زنگ را می‌​زدند و می‌​ریختند توی خانه. مدتی طول کشید تا بالاخره راه مهار کردن پلیس​ را پیدا کردم. معمولا دنبال دو چیز می‌​گشتند: مشروب و جنس مخالف. توی آن خانه هیچ کدام را نداشتیم. برای همین هم آتویی برای دست​گیری ما نداشتند.

یادم هست در یکی از همین درگیری​‌ها، پلیس بهم گفت: جمع کن بریم! ​من هم گفتم: بریم آقا. یارو دور و بر خودش را نگاه کرد وگفت مدرک جرمی که ندارم علیه​‌ات، بی‌​خیال رفتن! من پول نداشتم که به ماموران رشوه بدهم. خودشان هم بعد از مدتی فهمیدند که از رشوه خبری نیست، چیزی هم توی خانه پیدا نمی‌​کنند. این شد که کلا بی​خیال ما شدند.

<strong>با این وضعیت، کار موسیقی اصلا آسان نبود. هیچ وقت به این فکر نیفتادی که کلا بی​‌خیال شوی و کار موسیقی را‌‌‌‌ رها کنی؟
</strong>
نه. نمی‌​توانستم ساز زدن را ول کنم. از یک جایی به بعد، ساز و موسیقی همه زندگی من شد. تنها معنایی که می‌​توانستم برای بودن داشته باشم‌‌‌‌ همان سازم بود و آدم​هایی که از این طریق با آن‌ها آشنا شده بودم. بعد از مدتی به این فکر افتادم که حالا که فضای خالی داریم، اقلا یک گروه درست کنیم.

آن خانه از یک جایی به بعد دیگر خانه من نبود. قلمروی من بود. من سر آن قلمرو جنگیده بودم و حتی با بیل و کلنگ به خاطر نگه داشتن آن خانه با آدم​‌ها درگیر شدم. خیلی​‌ها هم سر نگه داشتن آن خانه بهم گفتند روان​پریش. که بعدا هم اسم یکی از کارهای مشترک من و نامجو شد «روان​پریشی مزمن». برای حفظ آن خانه مدام در حالت هیستریکی بودم که باید با صد نفر به خاطرش دعوا می‌​کردم. باید هم موسیقی​‌ام را هم می‌​زدم، پول در می‌​آوردم و هم با آدم​‌ها می‌​جنگیدم. آرشیو موسیقی​‌ام را یکبار دزدیدند که خودش مصیبت عظمایی بود. اما با همه سختی​‌ها و تلخی​‌ها و محدودیت​‌هایی که داشتیم ساز زدن را ول نکردیم.

وقتی ساز می‌​زدیم تنها زمانی بود که احساس می‌​کردیم از تمام تلخی​‌ها و محدودیت​‌ها و فجایعی که در اطرافمان در جریان بود‌‌‌‌ رها می‌​شدیم. ساز زدن برای من و امثال من که توی آن خانه رفت و آمد داشتند یک جور فاصله‌گرفتن از فضای نکبتی بود که در آن دست و پا می‌​زدیم.

<strong>همان فضای نکبتی که توی اکثر کار‌هایت هم هست، فحش و فضاحت و...
</strong>
بله، تنها راه تخلیه روانی امثال من ساز زدن و خواندن بود. گاهی احساس می‌​کردم نفس کم می‌​آوردم و دیگر نمی‌​توانم ادامه دهم. ‌‌‌‌ همان مواقع بود که گوشی​‌ام را می‌​گذاشتم و با‌‌‌‌ همان ابزار اندکی که برای ضبط داشتم، می‌​خواندم. شما اگر به ویدئوهای ضبط شده مراجعه کنید می‌​بینید که بیشترشان توی یک فضای دربسته که‌‌‌‌ همان خانه​ مشهد بود و با هندی‌​کم و موبایل یکی از رفقا ضبط شده​‌اند

ظ<strong>اهرا در تصویر و توصیف این تلخی بی‌​پرده، هیچ منع و محدودیتی هم نداری و به هر کس که لازم باشد از طریق موسیقی، حرفت را می‌​زنی
</strong>
ببینید. من از اینکه ایرانی​‌ام و هویت مسلمان دارم نمی‌​توانم فرار کنم. اسم من عبدالله است. هر کجای دنیا که بروم، هر قرارداد کاری​ که بخواهم ببندم تا اسم​م را بیاورم ناخودآگاه من را به یک هویت و میراث و جغرافیایی وصل می‌​کنند که در انتخاب آن اختیاری نداشته​‌ام. در برابر این جبری که گرفتارش شده‌ام، مسلم است که ساکت نمی‌​نشینم. هم زوایای مثبت​ش و هم زوایای منفی​‌اش را تصویر می‌​کنم.

در کارهای من اصلا قضیه​ موضع‌​گیری سیاسی​ نیست. من به هیچ وجه خودم را آدم سیاسی​ نمی‌​دانم. زمانی هم که آن کار را خطاب به فلان شخص مملکت می‌​خوانم به اینکه چه کسی در آن جایگاه قرار گرفته فکر نمی‌​کنم. به این فکر می‌​کنم که او هم جزئی از من است، من و خیلی​‌ها مثل من در بالا نشاندن او دست داشته ​ایم.

حرفم این است که نکبتی که امروز دچارش شده​‌ایم را خودمان ساخته ​ایم نه یک شخص خاص. اینکه مثلا آن کار، از نظر بعضی​‌ها رکیک یا آوانگارد محسوب می‌​شود به این خاطر است که خیلی از ما نمی‌​خواهیم واقعیت رکیک و فجیع موجود را بپذیریم. مدام آن را پس می‌​زنیم و انکار می‌​کنیم.

<strong>اولین گروه موسیقی​تان به طور رسمی چه سالی تشکیل شد؟
</strong>
اولین گروه ما اسمش اورانوس بود که سال ۷۸-۷۹ تشکیل شد. اولین اجرایمان هم در دانشکده فنی دانشگاه فردوسی مشهد بود.

بعد با علی باغ‌​فر آشنا شدم که در گروه متالی به اسم باربد می‌زد. و با نوید که یک بیسیست چهارده ​ساله با استعدادی بود و این دو نفر شدند اعضای ثابت گروهی که تا قبل از خروجم از ایران با آن​‌ها کار می‌​کردم.

<strong>با محسن نامجو کجا و کی آشنا شدی؟
</strong>
حوالی سال هشتاد رضا خاکشور که از من سی دی می‌​خرید گفت می‌​خواهم با یکی آشنایت کنم. با هم رفتیم خانه​ محسن نامجو. آنجا بود که اولین بار سه تار زدن او را دیدم. تا آن زمان کلا فاز موسیقی من فاز دیگری بود. گیتار و درام و کیبرد و بیس و باریتون و با آلات موسیقی سنتی خیلی کار نکرده بودم. محسن جلوی من سه تار زد و «از هوش می‌​روم» و «بگو​بگو» را خواند. آن شب حال من خیلی بد شد، آنقدر که هنوز هم که یادش می‌​افتم باز حالم بد می‌​شود.

تمام زندگی​ا‌‌‌م مثل فلاش​بک از جلوی چشمم گذشت. به خاطرکل همه آن کسی که جلوی من نشسته بود: محسن با آن لباس داغون سربازی و آن سه تار و آن شعر‌ها کلا حالم را عوض کرد. من هم گیتارم را برده بودم و برایش قطعه «سر به​ سر» و «جنگل» را زدم.

بعد از مدتی هم گروهمان پا گرفت که تشکیل شده بود از گیتار و سه تار و درام و بیس. یکی دیگر از بچه​‌های گروه به اسم سامان رجبی هم که شغل اصلی​‌اش کاشی​فروشی بود و گیتاریست بود آمد و به ما پیوست. سامان هم کیبرد می‌​زد و هم گیتار می‌​زد.

<strong>این گروهی که ازش حرف می‌​زنی‌‌‌‌ همان گروه موسوم به «ماد» است؟
</strong>
بله، ‌‌‌‌ همان گروه است که بعد‌ها اسمش شد ماد.

<strong>چرا اسم «ماد» را انتخاب کردید؟ قوم ماد؟ یا ماد به معنی گِل و خشت در زبان انگلیسی؟ یا...؟
</strong>
برای مجوز گرفتن گروه​مان نیاز به یک اسم داشتیم. مثلا یکی از این اسامی «دیش​دیش​» بود که اسم یکی از محله​‌های درب داغون در مشهد بود.

و یکی هم اسم ماد بود، که‌‌‌‌ همان معناهایی که گفتی جزوش بود. کثافتی که توش دست و پا می‌زدیم هم توی ذهنمان بود.

<strong>اولین قطعاتی که با گروه «ماد» اجرا کردید کدام​‌ها بود؟
</strong>
قطعه​‌هایی که در کنسرت اول، سال هشتاد و یک توی سالن گلستانه مشهد اجرا کردیم، «شاید»، «دوزخ»، «ونگ ونگ» و «جنگل» بود، آهنگی به اسم «در گذر» و «سوگ» که در آلبوم کخ و کلخت آمده.

اجرای دوم ما هم در تالار هلال ​احمر مشهد، سال هشتاد و دو بود که به خاطر حمله انصار حزب​الله، اجرای شب دوم کنسل شد. اجرای «واق​ واق ​سگ» و «جره​ باز» در بخش دوم آن برنامه از بهترین اجراهای ما بود. فکرش را بکنید که انصار حزب​ الله نیروی انتظامی را جلوی چشم ما می‌​زدند و ما بالای صحنه مشغول اجرای واق ​واق سگ بودیم.

بعد از آن هم تا سه سال، گروه ماد ممنوع ​الاجرا شد. بچه​‌های گروه خیلی سر این ماجرا به هم ریخته و افسرده شدند. تنها کاری که محسن نامجو بعد از آن جریان کرد فراهم کردن امکان ضبط قطعه «واق​ واق سگ» در استودیوی موج نو طی چهارساعت بود که از آن دوره فقط‌‌‌‌ همان یک کار مانده است. ممنوع ​الاجرا شدن به پکیدن گروه ماد انجامید. تلاش بعدی​مان هم برای یک اجرا در بیرجند بود که باز هم اجازه اجرا ندادند. بعد از آن به خاطر فشار شدید روحی، بچه​‌های گروه خیلی با هم درگیر شدند.
<strong>
قطعه «واق​ واق سگ» در زمان خودش شاید یکی از آوانگارد‌ترین کارهایی بود که منتشر شد. درباره​ نحوه ساخته‌شدن‌اش کمی بیشتر توضیح بده.
</strong>
ترانه «واق​ واق سگ» را من و محسن و مصطفی یاوری با هم نوشتیم. مصطفی شاعر بود. کارهایی مثل «باغ وبا​گرفته» و «فریاد فشرده» شعرش مال مصطفی است. هنوز هم دارم از شعر‌هایش می‌​خوانم.

مصطفی روز تولدش سال هشتاد و دو بعد از جریانات لغو کنسرت به خاطر افسردگی شدید مرگ تراژیکی داشت. کارهای ما از سال هشتاد یک تا هشتاد و دو خیلی تحت تاثیر شعر‌ها و شخصیت مصطفی بود. همین الان هم سه چهارتا از شعرهای مصطفی را نگه داشته​‌ام که در آلبوم جدیدم که هنوز منتشر نشده، ​آن​‌ها را خوانده​ام.

<strong>تجربه سفر دوساله‌ات به ارمنستان هم تاثیری روی نوع کارت داشت؟
</strong>
مدتی که ارمنستان بودم خیلی فضای آرام و کم تنشی را تجربه کردم. به کنسرواتوری ارمنستان رفتم که البته بیشتر هدفشان درست کردن یک جازمن استاندارد بود که خب چون هدف من نبود از خیرش گذشتم.

در آن​جا با موسسه​‌ای ارمنی آشنا شدم که رییس آن (جان هودیان) ​ و همسرش (بت ویلیامز) روی موسیقی کانتری بلوز کار می‌​کردند. من کار «شلمرود» را به آن​‌ها دادم و خواهش کردم گوش کنند. ده روز بعد خواستند که با هم حرف بزنیم. از شنیدن این نوع کار در ایران خیلی خوشحال شده بودند. جان هودیان گفت که از داد و بیدات مشخص است که داری اعتراض می‌​کنی. ولی من هنوز از این کارت نمی‌​فهمم که از کجای ایران آمده ​ای؟ برایم جالب بود که هیچ وقت فکر نکرده بودم به اینکه از کجا آمدنم هم باید جزئی از موسیقی ​ام باشد. بهش گفتم از مشهد آمده ​ام. موسیقی خراسان را می‌​شناخت. گفت برو و رنگ و بوی خراسانی موسیقی​‌ات را بیشتر کن تا شناسنامه​ کارت بیشتر دستم بیاید.

بعد از اینکه برگشتم ایران، با استاد علی غلامرضایی معروف به «آلماجوقی» که ساکن ده آلماجوق از توابع قوچان است آشنا شدم و پیش او دوتار یاد گرفتم. ولی بعد از مدتی قضیه دوتار یاد گرفتن نبود، فقط دلم می‌​خواست بروم و باهاش هم​صحبت شوم. آلماجوقی هشتاد و چهار سال​ش است، سی و هفت قصه​ ایرانی را بدون هیچ سانسوری حفظ است. بعد از شنیدن این قصه​‌ها فهمیدم که چقدر زندگی ما از هزاران سال پیش تا به حال سانسور شده. یکی از برنامه​‌هایی که الان دنبال می‌​کنم این است که قبل از مرگ آلماجوقی یک جایی این آدم را معرفی کنم.

آلماجوقی از آدمیت حرف می‌​زند. یا مثلا بهاری که نوازنده​ی سورنا، قشمه و کمانچه کارهای جدید ماست، از عشایر عاشقی شمال خراسان است که حدود شصت سال سن دارد و یکی از زیبا‌ترین آدم‌هایی است که توی زندگی ​ام دیده‌ام. وقتی می‌​نوازد از یک اتفاق انسانی حرف می‌​زند. از عشق. نه از این عشق قراردادی بین آدم‌ها. از عشق واقعی حرف می‌​زند. واقعی بودن را هم نمی‌​توانم توضیح بدهم. در همین حد بگویم که گاهی از عشق حرف زدن مبتذل است و گاهی نیست معرفی کنم و درباره کار‌هایش حرف بزنم
<strong>
فکر نمی‌​کنی آن ارتباطی که مردم با کارهای امثال عاشق بهاری و بخشی الماجوقی برقرار می‌​کنند را موسیقی تو نمی‌​توانند برقرار کنند؟
</strong>
چرا. اگر بخواهم خودم را نقد کنم می‌​گویم که ما از بستر ناقصی بالا آمده ​ایم. خیلی از کارهایی که می‌​خواهیم بکنیم خوب از آب در نمی‌​آید به این خاطر که در بستری نامتعادل رشد کرده​‌ایم. نامتعادل یعنی همین که شما می‌​گویید. یعنی نشود آن طور که باید و شاید با مردم ارتباط برقرار کرد

شاید بخشی از حاشیه ​ای بودن نوع موسیقی تو، به خاطر ناآشنایی جامعه ایران با موسیقی راک غربی یا بلوز باشد؟

نه، فرض را بر این بگیریم که جامعه ایرانی همه نوع موسیقی​ را می‌​شناسد. ولی من وقتی می‌خواهم کاری کنم تا مرحله ضبط ده بار باید کارم را برای ده نفر توضیح بدهم. یک مشکل اصلی ما امکانات اجرای این نوع موزیک است. یک مشکل دیگر هم ارتباط برقرار نکردن با موسیقی است. توی ایران گیتار که دستت می‌​گرفتی با شک و تردید می‌​پرسیدند آخرش تو با این گیتارت چه کاره​‌ای؟ موزیسین بودن برای​شان حرفه محسوب نمی‌​شد. ولی توی ارمنستان، توی خانه​‌ها بخاری نبود، پتو نبود ولی پیانو بود. موسیقی با گوشت و پوست فرهنگشان عجین بود. حالا شما در نظر بگیر چطور می‌​خواهی موسیقی راک با یک ترانه چند لایه را در جامعه​‌ای بزنی که همه می‌​خواهند چهارکلمه حرف ساده را بشنوند و بروند پی کارشان. راک و بلوز زدن در جامعه ​ای مثل ایران اصلا کار آسانی نیست

<strong>چرا تصمیم به ترک ایران گرفتی، فکر نمی‌کنی جنس کاری که تا حالا کرده‌ای با خارج شدن‌ات از ایران تحت الشعاع قرار بگیرد؟
</strong>
چرا ولی چاره‌ای نداشتم. من در ایران دیگر طرف حسابم حاکمیت و دولت و حسن و حسین و فلان نبود. ولی دیگر نمی‌​شد کار کرد. محدودیت​‌ها و ممنوعیت​‌ها زیاد شده بود. فضا به قدری آلوده شده بود که امکان کار کردن نبود. من تمام سعی خودم را کردم که داخل کشور کار بکنم. مثلا توی کافه که می‌​زدم با آن همه دردسر. کلی تهمت را باید تحمل می‌​کردم. محیطم هی بسته و بسته​‌تر می‌​شد. و الا قبل​ از آمدن هم می‌​دانستم که این اتفاقی که می‌​گویی به هر حال خواهد افتاد. اما واقعیت این است که بخشی از این اعتراض و عصبانیت را با خودم حمل می‌​کنم چون در من ته ​نشین شده و دیگر خیلی فرقی نمی‌کند کجای زمین باشم ولی قبول دارم که فضا بر جنس کار تاثیر می‌گذارد.

یک جایی تصمیم گرفتم که یک سری برنامه​‌هایی که می‌​خواستم انجام بدهم را بردارم و بیایم بیرون. یکی از مهم​‌ترین کار‌هایم معرفی موسیقی سه​ هزارساله​ آلماجوقی است که المان​های کاملا مدرن دارد. برای معرفی و تحلیل موسیقی کسی مثل آلماجوقی، سرمایه و کار‌شناس موسیقی لازم است که امیدوارم امکانش فراهم شود

<strong>چه کارهای جدیدی در دست انتشار داری؟
</strong>
مجموعه‌ای از ترانه​‌های الماجوقی که قرار است سی دی شود و تولیدش از یک سال پیش شروع شده و تدوین​ش توی ایران شروع شده و به زودی تمام می‌​شود. یک سری ترانه عاشقی خراسان هم هست که با جاز کار کرده ​ام و یک قصه شش ساعته از آلماجوقی است که دلم می‌​خواهد رویش کار کنم و یک سری هم شعر که می‌​خواهم آهنگسازی کنم

یه سری کار ترانه هم است که سولو زده ​ام و یک سری را هم با علی و نوید زده​‌ام.

]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/13/post_320/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/13/post_320/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category"> موسیقی</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 13 Jan 2012 20:48:06 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به چشم‌های عزیزت</title>
         <description><![CDATA[دو بار در کل این دو سال و نیم، با تمام دل‌ام گریه کردم و به سر و صورت‌ام کوبیدم. یک بار وقتی فیلم ضجه‌های مادر سهراب اعرابی را دیدم و بار دوم آن صبح نحس چهارشنبه، یازدهم خرداد که خبر مرگ هاله سحابی را شنیدم. خیلی روزها یادش می‌کنم. امروز هم یکی از آن روزها بود. دست‌ام از دلجویی از بازماندگان عزیزش کوتاه است. وسع‌ام در حد همین چهارخط و همین یک عکس... روح‌اش شاد و به امید آزادی.

<center><img src="http://3.bp.blogspot.com/-rz-RLeb6UUw/TeYkGtGHNxI/AAAAAAAAAG4/aApdspzjZpU/s1600/%25D9%2587%25D8%25A7%25D9%2584%25D9%25871.jpg" width="400"></center>


دوشنبه‌های سیاهی، سه‌شنبه‌های کبود
دقیقه‌های معلق میان بود و نبود 

چهارشنبه ولی ابتدای ویرانی‌ست 
هنوز بوی تو توی هواست، یاس کبود!

به چشم‌های عزیزت قسم که می‌سوزم 
هنوز از غم مرگ‌ات در آتشی بی‌دود 

شکنجه‌های مدام اند داغ‌هایی که 
اگرچه دور، ولی تازه‌اند و ‌خون آلود

شـکــسته بـاد آن دسـت نانـجـیـبی که 
فرود آمد و آن خنده را گرفت و ربود

گرفته نبض زمان را نگاه تو در دست 
به صبح می‌رسد آخر، شبانه‌های رکود 

قسم به خاطره‌ی تلخ و خسته‌ی خرداد 
که باز می‌رسد از راه لحظه‌های صعود
 ]]></description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/06/post_319/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/06/post_319/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">    شعرها</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 19:38:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اینترنت ملی</title>
         <description>
روز بیست و نهم
ملی بودن، مبتذل نبود
 نفت، سیاه بود
قرمز نبود 
خون بود 
کهریزک نبود
مرد، یکی بود
درد...هه
اسفندها 
از بهمن‌ها 
گرم‌تر بودند
بهمن،
 همیشه می‌افتد پایین
خودکشی انتحاری می‌‌کند
می‌میرد، می‌میراند
***
روز بیست و دوم
کمی پیش‌، یا پس‌
دی، بهمن، یا اسفند
زمان که مثل مرده باشد
 چه سی سال، چه سیصد سال
مرد که نباشد، درد هم نمی‌گیرد دیگر به هییییچ جای خودش
 آدم را
...
فارسی بیاموزیم
ملی بیا...؟میزیم

***
من ملی می‌شوم
تو ملی می‌شوی
ما ملی می‌شویم
ما عاج می‌گذاریم
تاج حتی
ما فیل می‌شویم
.کفش ملی، برای همه
</description>
         <link>http://fatemehshams.com/2012/01/04/post_318/</link>
         <guid>http://fatemehshams.com/2012/01/04/post_318/</guid>
        
        
         <pubDate>Wed, 04 Jan 2012 21:07:52 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

